داستانهای زندگی

داستانهای قرآنی و اخلاقی

داود

داود

داود در زمان طالوت مبعوث شد  .

طالوت یکی از  پادشاهان بنی اسرائیل بود بر شریعت موسی وبر قوم یمن و اطراف آن فرمان میراند و جا نشین  اشموئیل بود .

در سرگذشت طالوت  کفته اند که وی شبان گله گاوان بود . روزی از گله اش گاوی گم شد وصاحب گله از او تاوان  خواست واودرمانده شد ونزد اشموئیل آمد وماجرا شرح داداشموئیل راستی وشایستگی وی را شناخت وتاوان گمشده را داد وچون  فرمانروائی را ستکار ودین دار می جست طالوت را بر گزید وبه قوم گفت اینک طالوت پیشوای شماست .

بعضی از مردم گفتند طالوت مردی بی نواست ومااز او لایق تریم  اما شمو ئیل گفت من به فرمان خدا سخن می گویم که خدا وی را برگزیده است ونشان وی آن باشد که تابوت سکینه را بیاورد وبه شما  باز گرداند .

وقوم چون این نشان  بدیدند  ایمان آوردند .

تابوت سکینه صندوقی بود که موسی در پایان عهد خود امانت بنی اسرائیل وپارهای از فرمانهارا درآن نهاده بود تا بنی اسرائیل وپارهای بزرگ به آن رجوع کنند وآن صنوق بعداز موسی به غارت رفته بود ونمی دانستند  کجا ست تا اینکه طا توت آنرا یافت و به ایشان باز گردانید و یگانگی در میان ایشان بیشتر شد .

آنگاه پادشاهی طالوت را گردن نهادند ودر زمان او با مخالفان جهاد می کردند اما چنان شد که بر اثر مصعت و نافرمانیها در جنگباجالوت درمانده شدند .

جالوت پادشهی خودخواه بود وبا بنی اسرائیل کارزار می کرد وسخت زور مند بود ودر روز جنگ گفته بود .

اگر یکمرد از بنی اسرائیل با میدان آید  ومرا شکست دهد من تابع فرمان می شوم .

اما هیچکس جرات نمی کرد باوی رو برو شود و خود طا لوت پیر  و ناتوان شده بود وبا اینکه درخواب دیده  بود که برجالوت ظفر می یابد  نمی دانست  چگونه با او باید جنگید .

دراینحال بود که داود چوپان ناشناس پیش طالوت آمد وکفت من می توانم جالوت را شکست دهم .

داود چوپان بود و پدر وی را به نیکی تربیت  کرده بود وبه یاری دین وصیت نموده بود .

وداود آن روز برای قدرت نمائی و اطاعت از وصیت پدر پیش پدر پیش طا لوت حاضر شدوگفت اگر بمن اجازه بدهی بهجنگ جالوت بروم بنام خدا او را شکست خواهم داد .

طالوت از جوانی داود در شگفت بود . پرسید از کدام قومی  ؟ 

گفت از بنی اسرائیل ودو برادر من نیز در این لشکر ند اما این کار به دست من بر می آید .

طالوت گفت ای داود آیا هرگز جنگ کردهای ؟

داود گفت آری با شیران و پلنگان و گرگان که قصد گوسفندان من داشتند جنگ می کردم .

برادران وی به طالوت گفتند ای پادشاه این این برادر ما جنگ دیدهنیست وآنچه او کرده به دانش وآئین جنگنبود که به خیر گی بوده .مردی چوپان است و جالوت پهلوانی است با قوت او را می کشد وما راسر افکنده میسازد  .

اما داود بر سر حرف خود ایستا د وگفت من میدانم که جالوت به ضربت من هلا ک می  شود .

وذیگر کسی داو طلب روبروشدن باجالوت نبود .

طالوت  برداود دعا کرد وگفت خداترا نصرت  دهد که ایمان تورا ودل شجاع تو را می پسند م اینک شمشیروزره و نیزه و سپر وهر چه می خواهی بر گیر.

داودگفت ..  شمشیر وزره ونیزه و سپر به کار من نمی آیدمن با این فلا خن وسنگ می جنگم که به آن  آموخته شده ام وسنگاندازی من خطا نمی کند داود در میان حیرت لشکریان سنگ رادرفلا خن نههاد و به میدان آمد ؟

جالوت به قوت وقدرت خود مغرور بود پرسیدای فرزند اسرائیل آیا تو به جنگ من آمدهای /؟؟

داود گفت بلی .گفت با کدم سلا ح ؟ داود گفت با این سنگی که دارم .

جالوت گفت پادشاهان به سنگ  جنگ  نکنند  .

داود گفت برای تو

همین سنگ هم زیادی است ..

جالوت گفت مغروری و جوانی ودریغم می آید که تر ابکشم داود گفت اما من دریغم نمی آید که اگر ایمان نیاوری سزاوار این سنگی .

جالوت  در غضب شد وبه حرکت درآمد و داود با سنگ برسینه اوزد چنانکه سینه  او بشکست ودر افتاد ولشکر اوتسلیم شدند .

طالوت وقومش درعجبماندند وکفتند مگر قوت این سنگ چه بود ؟

داود گفت من جاواوت رانکشتم که خدا ی من کشت .

وچون  این  مردانگی از داود بظهور رسید .

لشکریان طالوت به او دل بستند وداود را عز یزتر ساختند و به فرمان او کار می کردند .

داود تورات را به آوازی خوش می خواند ودر ساختن زره وصنعت آهن کار های تازه بمردم آموخت .

وچون لشگریان زره های ساخت داود را می پوشید ند .

درجنگ قوی دل می شدند .

وفرمانروائی  داود بر بنی اسرئیل مایه شوکت ایشان شد

اما چون چندی کذشت طالئت بر داود حسد برد وبراو شورش کرد .

وخود درمیان  اختلا ف هلا  ک شد وپادشاهی بر داود مسلم شد .

وچون داود  پیغمبرییفتوکتاب زبور را آورد .

قوم خود را به نیکی بسیار رهبری کرد و داود سه کرامت داشت .

یکی آواز خوشکه درخواندن مزامیر مرغان هوا نیز از شنیدن آن از حرکت باز می  ایستادند .

دیگر کتاب زبور که بر او  نازل شد ودیگر اینکه آهن دردست او چون  موم نرم بود وهرچه از آهن می ساخت کار آمد تر از همه بود .داود رافرزندان بسیار آمدند .

واو از میان همه سلیمان راکه خرد سال تربود .

گرامی تر میداشت که سلیمان سخت هوشیار وحکیم وخدا پرست بود وهرگاهکه درباره چیزی حکم می کرد از همه عادل تر بود .

داود درحیات خود سلیمات را بر مسند قضاوت  نشاند واو دراختلا ف مردم  حکم می کرد و داوری او باحکمت همراه بود ..

چنا نکه رئز ی میان دو زن برسر نوزاد زندهای که هر کدا م او را فرزند خود می دانستند .

حکمت نمود وهیچکس دیگر نمی دانستند چگونه قضاوت کنند ..

 

سلیمان بغداز این که دید هیچیک از آن دو زن از ادعای مادری نسبت به کودک دست بردار نیستند .

فرمان داد تا جلا بیاید و نوزاد را دو نیم کند  وهرقسمت رابه یکی ازآن دوزن بدهد .

پس مادر حقیقی  کودک بشنیدن این حکم فریاد کنان تقاضا کرد کودک رانکشند وزنده وسالم به زن دیگرکه رقیب اوست بدهند.

سلیمان گفت اینک مادر حقیقی شناخته شد مادرکسی است که به آزار راضی نیست .

وازآنروز سلیمان را حکم نامید  ند ..

چون عمر داود به صدسال رسید جبرئیل آمد وصندوقی پیش او نهاد  وکفت ای داود دراین صندوق چیزی است ..

فرزندان را سئوال کن هر کام بدانند پساز تو خلیفه بر حق اوست ..

داود همه بنی اسرائیلرا جمع کرد وفرزندان راکه پانزده تن بودند حاضرکرد ..

واز همه خردسال تر سلیمان بود ..

پس داود از فرزندان سئوال کرد که دراین صندوق چیست؟

وهیچکدام ندانستند  سلیمان بر خاست و گفت .آرزوی من این است که در صندوق سه چیز باشد  ..

اول انگشتری دوم تازیانه ای وسوم کتاب حکمتی پس چون صندوق را گشودند همان ن بود  ..

جبرئیل گفت این انگشتر از بهشت است هرحا جتی صاحب آن بخواهد رواگردد ..

این تازیانه ازدوزخ است وهر که دردست دارد  جن  وانس و همه خلق دراطاعت  او باشند ..

واین بوشته حکمت است که داننده  را از همه چیز آگاه کند ..وهمه به سلیمان میرسدکه این آرزو راازخدا خواسته بود ..

پس سلیمان به پادشاهی گزیده شدوداودوصیت   خود را به سلیمان سپرد وچون  حضرت داود از دنیا رفت دربیت المقدس مد فون گردید ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:49  توسط رسول میلانی   | 

خضر

خضر گفت آنکه میخواهد همراهی مرا طاقت بیاورد باید ببیند و بشنود اما سخن نگوید ودر کار من اعتراض نکند  و موسی قبول کرد وهمراه او شد .

پس  خضر باموسی در کشتی سوار شدند وخضر در میان راه کشتی رل سوراخ می کرد ومی شکست و صاحبان کشتی باز خواست میکردند و موسی هم اییراد گرفت که این کار پسندید ه  نمی نماید وخضر شرط سکوت را یاد آوری کرد پس در ساحل پیاده شدند وبه شهر ی درآمدند وگرسنه بودند .

ومردم آنها را غریب و نا شناس دیدند واز شهر بیرون کردندوبه خوراک مهمان نکردند وخضر در سل حل نیز  مردی را به سختی تنبیه کرده بود و موسی ایراد  گرفته بوئد وخضرگفته بود اگر اعتراض به سه نوبت برسد میان ما جدائی خواهد بود .

بعد چون از آن شهر بی برکت خارج شدند ودر خارج شهردیواری درحال خراب شدن بود خضر گفت باید این دیواررا تعمیر کنیم وموسی گل می ساخت و خضر عمارت می کرد اما چون موسی خسته شد اعتراض کرد وگفت این  چه  کار است مردم این شهرمارااز خودشان راندند وعزت نکردند ونان از ما دریغ داشتند  وتودیوار خرابشان را عمارت میکنی؟

خضر گفت سه نوبت ایراد گرفتی تو دیگر طاقت همراهی مر انداری از هم جدا شویم موسی گفت پسراز این  کارها که کردی بمن بیاموز خضر گفت اما کشتی مال چند کودک صغیر بود که  جز آن  چیزینداشتندودرآن دریا سلطانی ظالم بود که کشتی های مردم را به زور میبرد وبه کار مفت می کشید واگر آن کشتی را می گرفت صاحبانش  ناننداشتند من بهتر دیدم کشتی شکسته  باشد  تا ظالم در آن طمع نکند و برای صاحبانش بماند .

اما آن کس را که تنبیه کردم  ظلمی بزرگکرده بود و به مکافات ایمان  نداشت وباز در صدد  آزار کسی بود .

به او پندی  دادم  که مکافات ظلم را بشناسد اما آندیوار در زیر پی  آن گنجی است که باید  در زمان مناسب  برای  کودکانی که پدر و   مادر ندارند بماند که این میراث ایشان است وآنها هنوز به سن رشد نر سیده اند

واگر آن د  یوار فرو میریخت گنج آشکار می شد  ودیگران میبردند .مردم شهر هم که برما رحمت نکردند برکت نمی یابند وجای افسوس نیست که ماهم  گرسنه نخواهیم مرد .

وموسی دانست که دردنیای خدا دانا تر از دانا یان نیز هستند که کار دنیارابه راه  می برند وسر نوشت دیگران راروبراه می کنند وخدا را به دانائی سپاس گفت وبه جای خود باز گشت .

 

یوشع

 

یوشع را به زبان عربی  الیسع می نامند یوشع از فرزند زادگان شمهون بن بعقوب بود و عموزاده موسی بود ودوست وخادم مخصوصاو بود و جانشین وی بود در هدایت عبرانیان وسالهاازموسی تربیت یافته بود و همه تورات را  خوانده بود ودر میان بنی اسرائیل کسی از او فاضل تر نبود ودرجهاد ازهمه تواناتر ودرنیکوکاری .وعبادت نامدارتر بود یوشع به عبرانیان تورات می اموخت وشریعت موسی را استوار میداشتواوبود که بنی اسرائیل رادر نزدیک شدن به ارض موعود هدایت کرد .

ویوشع دراجرای احکام شریعت ونصیحت قوم بسیار کوشا بود ومی گفت همه نامراد یها و شکستها ورنجها از معصیت و نا فرمانیها در احکام خداست  .

می گویند روزی از روز ها در جنگی که با کفار  داشت همراهانش شکست خوردند یوشع فرمود  جستجوکنید تا چه کسی معصیت خدارا کردهاست که ما رااز شومی آن چنین پیش آمد ومردی را در قوم او یافتند که در مال مردم صد درم خیانت کرده بود اورا سیاست کردند وحالشان  بهبود  یافت .

روز گاری دیگر در بنی اسرائیل قحطی  افتاد و خلق در ماندند یوشع به منبر آمد ودعا کرد وگفت من میدانم   که قحط به سبب گناه  در میان شما ست پس راست بگوئید وتوبهکنید ومردی به گناه خود اعتراف کرد وسزادید وقحطی بر افتاد . یوشعپس از وفات موسی نه سال وهشت ماه عمر یافت وسامان کار ها را بدرستی وخوبی آورده بود وچون یوشع از دنیا رفت بنیاسرائیل دوازده دسته شدند و پس از آن درمیان ایشان  هفتاد و چهار فرقه پدید آمد وهر گروهی مذهب دیگر گرفتند .

به خلا  ف یکد  یگر وتورات را تغییر دادند وگمراهیهادرمیان ایشان ظاهر شد و بعد ازاو صدوچهل پیغمبر از بنی اسرائیل قوم را به یگانگی خواندند که همه  آنها درتاریخ  مشهور نیستند و درمیان اقوامی  که شریعت موسی  را با اختلا  فها پیروی می کردند عزت و آسایش نبود  تا روز گار طالوت و داود فرارسید ..

 

 

 

 

                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:46  توسط رسول میلانی   | 

خضروالیاس

خضر از شاهزادگان بود و پدرش مال ونعمت بسیار داشت اما خضر دوستدار حمکت بود و راه پیغمبری میرفت ونادر خانواده خود بود  به راهنمائی گمشدگان ودستگیری بی نوایان می پرداخت وچون به پیغمبری رسید  به راهنمائی قوم ذوالقرنین فرمان یافت ذوالقرنین آگاه وخضر را گرامی داشت وخدا پرستی ویرا ستایش میکرد ودر کارها با وی مشورت می کرد وکاردین و شریعت مرد م  را به او محول می ساخت .

وذوالقرنین نخستین پادشاهی بود که وقتی پیغمبری بر قومش مبعوث شد نقدم او را محترم شمرد   ودعو تش را پذیرفت که خود مردی دانا دل بود ذوالقرنین عمری در  از داشت اما عمر جاویدان می خواست ودر کتابهاخوانده بود که در جهان چشمهای هست نامشآب  حیوان یا آب  حیات که هر که از آن بنوشد عمر جاوید یابد .

پس رازآن را از خضر پر سید وخضر نشانیها که می دانست می گفت  وچون معلوم شده بود که جای چشمه آب حیات در ظلمات است ذوالقرنین عزم راه کرد وخضر والیاس را با خود همراه کرد که الیاسنیز از بر گزیدگان روز گار بود .

مدتهادر سر زمین تاریک جهان گدشند وازهر آبی وچشمه ای امتحان کردند اما خوردن آب حیات ذوالقرنین را نصیب نبود وخضر والیاس درجستجو به آبحیات رسیدند  واز آن  نوشیدند واثر آن را دانستند وچون به ذوالقر نین خبر رسید هر چه جستجو  کردند دیگر آن چشمه را نیافتند .

وجون مدت سفر دراز شده بود وآذوقه کم داشتند بر گشتند  تا دو باره با سباب فراهم بروند ..

اما عمر ذوالقرنین به سفر دو باره نرسید  وبد ینسان خضر ئالیاس عمر جاوید یافتند .

ومی گویند الیاس در جوانی کشتی بان بود وسفر دریا دوست می داشت  وبدین سبب وی بیشتر در دریا ها بسر می برد وگمشدگان ودرماندگان رارهبری می کند وخضر در خشکیه  بسر می برد و هر که درخدمت مردم وراستی وپاکی کوتاهی نکند ودیار خضر را در یابد واز او حاجت بخواهد حاجتش  بر آورده شود وهر چه از او بپرسد جواب درست بشنود مشهور است که خضر آموزگار موسی شد درروز گاری که موسی از دانش خود دردل فخر میکرد وآنزمانی بود که تورات بر موسی نازل  شده بود ودرآن هفتاد هزار علم بود وموسی عبرانیان را موعظه می کرد  واز هرچه میخواستند دستوری وحکمی  میدانست ویک روز بفکرافتاد که کسی از من دانا تر نیست .

پس خدا به موسی فرمان داد تا بر کنار دریا مردی دانا تر از خود بیابد واز اوراز ها بیاموزد وموسی چون بسراغ دانای روزگاررفت به خضررسید وگفت میخواهم همراه تو باشم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:16  توسط رسول میلانی   | 

 

 

ورستگار کسی است که خدابپرسید .

فرعون از دیار مو سی نا کهان در شگفتی شد و از گفتار او بر خود لززید که هر گزکسی با این شیو در برابر او سخن نگفته بود  جواب داد ای موسی شتاب مکن و صبر کن که تو در خانه ما  بودی وحالابعد از چند سال دوری چنین سخنان بر ما تلخ می آید موسی گفت ایا چندین ظلم که بر مردم می کنی تلخ نیست ؟ اما من مامورم که در آغاز  کار مداراکنم وکرنه سزای تو سخت  تر از این است فرعون گفت اکر هم چنین باشد پیغمبران نشانه ها دارند تو باآن  لباس  فاخر از پیش ما رفتی که تو را گناهکار می دانستیم حلا بااین لباسچوپانی چه میگوئی آیا میخواهی بگویم تو رابگیر ند وبگناه قتل محاکمه کنند موسی گفت آنروز که می گرفتی روز دیکربود اینک روزیاست که تو را به گناهانت بگیرند اینهم نشانه ایست برراسی گفتارمن موسیعصا را بینداخت وعصا اژدهایت رابه گیر تامن فکری بکنم  موسی دست دراز کرد و عصایش راگرفت وگفت به خاطر همان مهربانیها تو را مهلت می دهم که فکر هایت را بکنی وتا فردا به راه حق ایان باوری ومن وبرادرم هارون برای اتمام حجت بر می کردیم .

موسی فرعون را در تعجب وترس گذاثت وبه خانه  رفت فرعون با نزدیکان خود مشورت کرد که چکنم ؟ گفتند با او ملایم تر سخن  بگو  اما عصای او سحر وجادو است  وکا هنا ن می توانند این  جادو راباطل کنند  فردا که موسی وهارون آمدند فرعون با ایشان بحث کرد وکاهی تهدید کرد وگاهی مهربانی کرد ومهلت گرفت وگفت ماهم مانند عصای  تو را می توانیم بسازیم وجادوگران به ساختن جادو دعوت شد ند ویک روز ایشان راباموسی روبرو کرد وعصای موسی همه جادو های ایشان را خورد ومرد م کم کم به موسی ایمان می آوردند وبنی اسرائیل قوی دل می شدند  وفرعون از یک طرف میترسید واز طرف دیگر حاضر نبود دست از فرمانروائی بر دارد وبه شریعت موسی ایمان بیاورد بارها مهلت گرفت وبارها بدقولی کرد وهر بار از موسی معجزهای به ظهور پیوست  و مدتی گذشت وسرانجام فرعون به وسوسه شیطان وبت پرستان تصمیم گرفت  موسی رانابود  گند اما موسی میخواست که بنی اسرائیل راهمراه کند واگر فرعونیان تسلم نمی شوند مومنان را از مصر خارج کند ودر ارض موعود مستقر گرداند ومرد م را از عادت تحقیر آنانباز دارد وراه زندگی را برایشان تازه کند این بود که فرعونیان رادر مهلتی کهداده بود باقی گذاشت وهمینکه کارها روبراه شدیکروز به بنی اسرائیل فرمان داد همه جمع شوند وهرجه میتوانندبردارند وبهمراه او از مصر خارج  شونو تابه سر نوشتی که خدا وعده کرده است برسند .

از طرف دیگر فرعون خبر یافت که بنی اسرائیل از آنجا کوچ میکنند باخود گفت در کار فرارند

پس لشکری بردار م وهمه رابکشم.

درشبی که بنی اسرائیل از مصر می رفتند  لشکریان فرعون آنان را تعقیب کردنی و بر سر راه دریا بود چون بنی اسرائیل به دریا رسیدند موسی از میان آب  راهی خشک پدید آوردوهینکه بنی اسرائیل از آن راه گذشتند و لشکر فرعون  در تعقیب ایشان به میان ر اه رسیدند بفرمان موسی آن راه بهم آمدوفرعون  ولشکرش در آب غرق شدند .

پسدر مصر مومن آل فرعون که با مو سی هم پیمان بود شریعت الهی را ترویج کرد و موسی بنی اسرائیل به صحرای تیه جا سان رسیدند .

اما بنی اسرائیل از  موسی توقع زیاد داشتند ودر کار ساختن زندگی فرمان نمی بردند  وآنجا که بایستی فداکاری کند کوتاهی می کردند وحیله بکار می بردندوبها نه میگرفتند و چون موسی بدستور موسی رفتار نمی کردند مد تها درصحرا ماندند وبه  ارض  موعوددست نیافتند .      

هم  در صحرا بود از موسی احکام وآداب شریعت رادر کتابی تنظیم شده میخواستند وقرا ر شد  موسی یکماه به کوه  طوربرود و عبادت خاص خودرا بجا بیاورد وکتابآآسمانی خود راکه همه احکام شر یعت رایکجا داشته با شد بیاورد .

پس موسی هارون را در میان قوم گذاشت تا به فرمان او زندگی کنند وموسی به طور سینارفت اما وعده موسی از سی روز به چهل روز کشید  که خدا چنین میخواست وچون باز گشت موسی دیر شد مردی که گوساله ای از طلا ساخت بود بدستور شیطان  صدائی از آن گوساله در آورد  و بمردم گفت روح خدا در این گوساله وارد شده این است که موسی از طور برنگشته است وبوسوسه شیطان مردم گوساله پرستی  پیشه کردند وبه دستور هارون اعتنائی نداشتند

وقتی موسی با فرمانهای خدا ئی آیات تورات که بر  اواح  سنگی نقش شده بود  .

بسوی قوم بر گشت ایشان  رادید که به همین زودی لز راه  بر گشتند موسی بر ایشان خشمگین شد وگوساله وسامری حیله گر رانابود کرد وبه هارون  پرخاش کرد .

کهچرا قوم را واگذاشتی ؟ هارون  گفت ای بر ادرمرا در نزد قوم سرزنش مکن که به حرف من گوش نکردند ونزدیک بود خودم را نیز بکشند از انپس موسی بسیار رنج  برد تا قوم را متاب خدا هدایت کرد و بیت  المقدس   را کتابخانه تورات  ساخت وبنای شریعت خود را استوار ساخت .

اما بنی اسرائیل  در هر حال بدرستی موسی را فرمان نمی بردند و بر خی از ایشان در کار جمع مال حریص بودند چنانکه قارون پسر عموی موسی بود و چهل خانه کنج داشت اما زکوه نمیداد وموسی را تحقیر می کرد.

تا اینکه نفرین موسی  ائرا با زیر گل فرستاد ولی با اینکه موسی از قومش بسیار آزار کشید جز دوبار برایشان غضب نکرد یکی در کار قارون ویکی سامری وموسی هر گز برای ایشان عذاب آرزو نکرد وهرچه عذاب دیدند از رفتار خوددیدند ..

چون وفات موسی نزدیک شد یوشع بن نون را  خلیفه کرد وبه بنی اسرائیل گفت بدانید که از عمر من بسیاری نمانده است اما برستگاری هنگامی خواهید رسید که امر خدا را اطاعت کنید.

راست کار  ودرست کردارباشید وبهفرمان کتاب خدا کار کنید وحق را با نا حق نیامیزید ؟

آنگاه موسی به کوه طور رفت به مناجات ودر همان جا تنهاوفات یافت  درصدوبیست  سالاگی  وگویند فرشتگان ویرا مدفون ساختند وقبرشبرکسی آشکار نیست جز آنکه خدا بخواهد ..........

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:58  توسط رسول میلانی   | 

موسی

موسی از بنی اسرائیل بود ولقب وی کلیم الله است واز سومین پیغمبر او لوالغرم است بعداز نوح و ابراهیم وموسی  کتاب و شریعتی بزرکداشت ومیخواست بنی اسر ائیل راازمحنت برهاندولی

موسی پسر عمران بود و اوازنسل لاوی بن یعقوب بود که از زمان

یوسف در مصر بودند .وروز گار بنی اسرائیل پر محنت شده بود و عده ایشان بسیار بود اما فرعون بزرک پیشوای مصر بنی اسرائیل را به چیزی نمی شمرد که ایشان خود رااز خاندان پیغمبران می دانستند وفرعون بت پرست برد وبرایشان سخت می گرفت وآنان  را به کارهای دشوار از بندگی وبردگی می گماشت وقبطیان مصری را سرور  ومهتر ایشان میدانست .

فرعون از نسل عاد بود وداستان عاد وثمود را خوانده بود و بنی اسرائیل را خوار میداشت تا از میان آنان کسی به پیغمبری بر نخیزد که یعقوب و یوسف و ایوب را می دانست واز پیغمبران بیم  داشتت که نام خدا را می بردند واو بزرگی را  خاص خود می خواست که سخت توانا وجهاندار بود و فرعون ها مصریان را سالهای سال فرمانبر خود ساخته بودند وفرعون برزک قدرتی بیشتر  یافته بود و سروری خود را  نگاهبانی میکرد  .

وچنین بود تا یک روز کاهنان وغیب گویان بتخانه اعظم به فرعون گفتند ما از گردش ستارگان وزمزمه بتان می دانیم که از امروز تا یکسال  از میان بنی اسرائیل پسری متولد میشود که شریعتی بزرک می سازد وبنی اسرائیل را قدرت می بخشد وتو را هلاک می کند حالا خوددانی .

فرعون گفت مرد نباشم اگر این آرزو را بر بنی اسرائیل تباه نکنم شما فرعون را نشنا خته اید . فرعون دستورداد درجا خبر کشان بگمارند واز انروز تا یکسال هرچه نوزاد پسر در خانواده بنی اسرئیل به  وجود آید ازد م تیغ  بگذ رانند ودختران را برای خدمتکاری باقیگذارند وگفت وای بحال که کسی اگر فرزند پسر بیاورد بهخبر کزاران خبر نر ساند و روز گار بنی سرائیل سخت تر شد درآن سال هیچنوزاد پسر از دست فرعو تیان  زنده نماند وچون فرصت تمام شد ماموران همچنان به آزار مردم  و جان کردن پسران می پر داختند وکاهنان چیزی دریافته بودند اما از حساب خدا غافل بودند  که خدا  اگر خواهد شیشه رادربغل سنگ نگه دارد   

وعمران مردی از بنی اسرائیل بو د  به نیکی وخدا پرستی  نامدار و کارش  زراعت  و گله داری ودختری وپسری داشت  و باز زنش بار دار شد وحمل اورا مخفی داشتند از ترس گماشتگان فرعون تا فرزند متولد شد وپسربود .وچند روز ی نوزاد را در پنهانی نگاه داشتند وبرجان خود وفرزند ایمن نبودند که چرا تولد فرزند را خبر نداده اند ونمی دانستند چه کنند

شب مادر موسی درخواب دید که فرشته ای از طرف دریا وگفت رابخدا بسپارید که در پناه خدا بودن بهتر است از بودن درخانه . .مادرموسی زنی دانا بود  گفت فرشته دریا اشاره کرده است که کودک را آب بسپاریم تا برود هرجا که  خدا خواهد . پس زنبیلی ساختند و کودک رادر آن  گهواره جوبین بر آآب رود خانه گذاشته و به خدا سپر دند و آن اب از قصر فرعون می گذشت .

از قضا آسیه زن فرعون که خدا شناس بود ودین خود را از فرعون پنهان مدتشت فرزند  نداشت وبا همه ناز ونعمت دراشتیاق فرزند میسوخت وآن روز با چند تن از ندیمان و دختران خدمتکار در باغ خود در باغ خود بر کنار نهر به سرگرمی وتماشای سبز ه ودرخت پناه برده بود وآرزوی خود رااز خدا میخواست ودعا می کرد وپنهان از دوستان اشک میریخت وندائی شنید که در دزادن د شوار است تر فرزندی بی رنج بدهم اگر نیکو نگاهداری . آسیه در این حال بود که از دور چیزی بر روی آب روان دید مانند سبدی یا صندوقی به خد متکاران گفت بگیرید آن صندو ق را تا شاید چیزی باشئ که به اهلش برسد وبه کار آید گهواره را گرفتند وکودکی  در آن د یدند  آسیه دعای خود را و صدای آشنا را به یادداشت با خود گفت همین است .خر م وخندان شد وکودک رابوسه زد و گفت چه خوب است فرزند داشتن و به آن دلخوش بودن که از مادر بودن بالا تر لذتی نیست . خد متکاران گفتند اینک فرزند که از  میان آب وسبزه پیدا شده وآرزو فراهم آمده . آسیهگفت هم اوراآب وسزه نام گذاریم یعنی  موسی . خندیدند از شادی وآسیه خبر به فرعون داد وگفت اجاق ماکور است این کودک را به فرزندی بر می داریم ودل  را روشن می کنیم . فرعون گفت میترسم همانباشد که  کاهنان خبر داده اند .آسیه گفت آن زمان تمام شد و ما این کودک را به تر بیت خود پرورش می دهیم فرعون کاهن بزرک را خواست واز او پرسید درباره این پسر چه می گوئی که اورا آب آورده است ونمیدانم ازکجاست کاهن دا غ فرزند دیده  بود وچون  به موسی نظر کرد  موسی بر او لبخند می زد دلکاهن بشکستوکفت ما هرچه می دانستیم همان روز گفتیم واز گرد شستارگان چیزی تازه دستگیر نمی شود .

فرعون  قدری آرام کرفت وکفت باشد که کودک رابرزگ کنیم وهر گاه اثری تا مناسب ظاهر شد تیغ دردست ماست و قدرت با ماست آسیه خوشحال شد و پرورش کودک همت گماشت اما کودک گرسنه بود و آسیه شیر نداشت گفت تا یک دایه پیدا کنیم چندتن از زنان آشنا که بچه شیر می دادند آمدند تا با شیردادن به موسی افتخاری در خانه فر عون به دست آورند ولی موسی پستان هیچکس نمی گرفت وبی تابی می کرد و آسیه درمانده بود که چه باید کرد  از طرف دیگر مادر موسی خبر یافت که در خانه فرعون کودکی هست که شیر نمی خورد دختر خود را به جستجوی خبر فرستاد . خواهر موسی آمد وآن  حال را دید پیشنهاد کرد که من هم یک زن شیرده می شناسم آیا می خواهید اورا خبرکنم ؟ گفت بیاید تا آزمایش کنیم مادر موسی نگران بود و از شوق دیدار فرزند خدا را یاد کرد وحاضر شد .پرسیدند کیستی وشیر از کجا داری گفت زن عمرانم کودکی دیگر دارم نامش هارو ن که دو ساله است وهنوز شیر می خورد گفتند اگر این کودک پستان تو رابگیر د خوب است .گفت امیدارم از این افتخار  محروم نباشم . پس موسی را بدو دادند وموسی خوشحال وخندان پستان مادر راکرفت واز شیر سیر بخورد  وآرام گرفت وحق به حق داررسیدهبود آسیه خوشحال شد وزبان عمران قراری گذاشت که کوذک راشیر بدهد فرعون پرسید این زن کیست مبادااز بنی اسرائیل باشد .آسیه گفت مردم  شهادت داده اند که خانواده عمران به نیکی وبی آزاری مردم مشهور ند کودک نیز بنی اسرائیل وغیر آن نمی داند چیست مرد م به گودک  شیر بزومیشو گاونیز می دهند وهیچکس بز و میش  وگاو نشد فرعون ساکت شد اما نگران بود وبهر حال موسی در خانه فرعون ماند وبزرک می شد وفرعون نیز از کارهاو بازی  های او می خندید وشاد می شد .

چنین بود تایکروز که موسای خردسال در دامن فرعون نشسته بود وباریش فرعون بازی می کرد وریش فرعون با جواهر سرخ زینت شده بود ناگاه موسی با یک  دست قدری از ریش  فرعون را بگرفت و بادست دیگر بصورت او یک  سیلی زدوخندید .فرعون خشمگین شد وبه زن گفت نگفتم ؟ اینک دیدی که چگونه مرا سیلی زد بگذار خود رااز شراو راحت کنیم که من از این کودک  میترسم زن گفت از کودکی چنین خردسال ترسیدن دلیل عقل نیست کودک است وبازی میکند وچیزی نمی داند اینک اورا آزمایش می کنیم و می بینی آسیه دستور داد ظرفی ازیاقوت سرخ وظرفی از آتش  فروزان درکنار یکدیگر گذاشتند وموسی رارها کردند موسی بازی کنان به آنها نزدیک شد ظرف یاقوت رانگاه کرد ودست در آ تش برد ویک گل آتش برداشت  دردهان گذاشت ودهانش سوخت وگریه را سرداد .آنگاه آسیه گفت.. نگفتم که بچه است وبازی می کند واز کارهایش نباید ترسید .

آنگاه فرعون آرام گرفت

وچنین بود تا موسی بززگ شد وفرعون وزنش در پرورش ونگاهبانی او سعی  می کردند تا مطابق میل خودشان تربیت شود ومطابق  میل خودشان رفتار کند وهر کز اورا تنهانمی گذاشتند از قصر خارج شود وهمیشه بااو نگهبان میفرستادندوآسیه زن فرعون خداپرستی خودرا از موسی نیز پنهان می داشت وموسی نیز  که خدا را میپرستید در خانه فرعون سخن از دین نمی گفت که جای هر چیز ی را میشناخت .اما موسی که بانگهبانان سرکارداشت ازهمه چیز با خبر بود از احوال فرعون و ادعای او وحال و روز بنی اسراییل و از مادر نیز داستان خود را شنیده بود و پیوسته می خواست  با مردو پیوند داشته باشدو تنها به گردش برود و یک روز فرصت یافت تا در شهر بگردد.

موسیاحوال مرد م را در نظر می گرفت و در کوچه ای به دو مرد بر خورد یکی از قبطیان ویکی از بنی اسرائیل که باهم گفتگو داشتند .موسی در کار آنان دخالت کرد و قبطی گفت اورا واگذار . قبطی گفت تو فضوای نکن موسی دستی برسیه مرد قبطی زد واوبه زمین افتدواز هوش رفت چون بنی اسرائیل جرات چنین مجادله رانداشتند از موسی خشنود شدند وگفتند  این جوان از خاندان فرعون عجب حق طلب است واین واقعه در  همه جا گفته شد .

آن روز موسی بخانه برگشت  وروز دیگر بازبمیان شهر آمد وخبر ماجرای دیروز به همه رسیده بود بار دیگر موسی همان مرد بنی اسرائیلی رادید که با یکی از قبطیان گفتگو دارد موسی تعجب کرد و به او گفت پس تو هرروز با مرد م کفتگو می کنی وجنگ را شروع می کنی مرد بنی اسرائلی ترسید وگفت آیا می خواهی مرا هم بکشی همان طور که دیروز آن یکی را کشتی ؟ ومردم جمع شدند  وماموران که موسی را می شناختند سر رسید ند ومعلو م شد که خبر به فرعون خواهد رسید و موسی میدانست که فرعون در صدد پیدا کرد ن بهانه برای آزار او هست پس به احتیاط  رفتار کرد وشب به خانه بر نگشت .

وقتی این خبر به گوش  فرعون  رسید گفت من می فهمید م که این جوان ناراحت است حالا هم اورا بیاورید  تاگناه دیروزش را قصاص کنیم ومردم نگویند که فرزند خوانده ما در کوچه اد م می کشد .دیگر هیچ چاره نیست دیگرحوصله ام ازاین بازی سررفت .

این جوان عاقبت مردم را می شوراندو مارا به درد سر همین امروز باید کار را تمامکرد یکی از دوستان مسی که اورا مومن آل فرعون نامیده اند تصمیم فرعون راشبانه  به موسی خبر داد که فرعونیان هم قول شده اند که تو را  نابود کنند اگر میخواهی در امان باشی ازاین شهر خارج شو که باخشم فرعون تنها روبرونمیتئوان شد . موسی دانست که دیگرپیمانه لبریز شده وجای او نه در خانه فرعون است ونه در شهر او وچون پناه بردن به خانه

پدری نیز باعث ظلم بیشتتر فرعون به آنان می شد خدارا یاد کرد وگفت بروم تا قدررتی بدست آورم آنوقت بیایم به حساب این گمراهان برسم اگر خدا بخواهد دیگر هر لحظه حان موسی از شهر بیرون رغت و پیاده وتنها را بیاباتن را در پیش گرفت وشب وروز رفت تا به نزدیک شهر مدین رسید د م در و ازه مدین چاه آبی که مرد م ازآن  آب بر می داشتند وگوسفندان خود را آب می دادند وآنروز که موسی به نجا رسید ودختران شعیب هم برا ی آب دادن گوسفندان خود آمده بودند وشبانان دیگر سنگرا برسر چاه گذاسته ورفته بودند و دختران نمی توانستند سنگ رابردارند ومدتیانده بودند وحال خود را به موسی گفتند که ای بنده خدا اگر می توانی به ما کمک کن خدا تر اکمک گند موسی سنک را بر داشتودر آب  دادن گوسفندانشان به ایشان کمک کرد  وآنها رفتند وموسی سر وصورت

خود را شست آبی نوشید وخسته وکوفته همان جا نسست ..

دختران شعیب ماجرا را به شعیب گفتند که مرد غریبی سر رسید وبما  کمک کرد و معلوم بود که از اهل مدین نیست شعیب گفت خوب است این مرد غریب رادعوت کنیم واز مهربانی او با پذیرائی  تشکر کنیم  شعیب یکی از دختران خود را به سراغ موسی فرستاد موسی رفین به خانه شعیب را قبول کرد اما چون راه رفتن جوانی را درد نبال د ختری نمی پسندید گفت من از جلو میروم وتومرا راهنمائی کن و همجنین آمد تا به خانه شعیب رسید وسلام کرد ودر چهره شعیب بزرگواری را خولند وسرگذشت خود را شرح داد شعیب گفت دیگر آسوده باش که فرعون را بر اینجا دسترس نیست  وینجا مدین است اگر بخواهی میتوانی پیش مابمانی و در کارهای ما کمک کنی که من هم پیرم وفرزند پسر نداریم واین پیشامد  همه خیر است .موسی پرسید قرار ما چه باشد؟ شعیب گفت چون تراشایسته وبزرگ می  بینم قرا ما این باشد که یکی از دختران مرا بگیر واز خانواده ماباش   ودرعوض هشت  سال برای ما کارکن واگر خواستی دهسال واختیار باتواست موسی قبول کرد وهما نجا ماند ودختر شعیب را به همسری گرفت وهشت سال درآنجاکار کرد وزنکی  ایشان بسیار خوب بود و روز بروز برکت بیششتر در گوسفندان ومزرعه شعیب پیدامی  شد.  بعد از هشت سال موسی گفت هر چند آرزود ودارم به مصر بر گردم  واگر بتوانم خدمتی به بنی اسرائیل بکنم اما چون شما مرد م خوبی هستید دوسال دیگر هم میمانم شعیب گفت من هم در برابر این خوبی تو عهد می کنم کهاز حالا هر چند گوسفندسیاه در  گله پیدا می شود مال تو باشد

دوسال بعد موسی دارای  یک گله گوسفند شده بود ودرپی آرزوئی که داشت از شعیب خدا حافظی کرد وبا گوسفندان وبا همسر خود رو به مصر گذاشت درلحظه جدائی شعیب عصای خود را به موسی بخشید وگفت این عصای از پدران من مانده است وتو به کار می آید موسی در راه بهع آرزوی خود فکر می کرد وبه خدا مناجات می کرد که اورا فیروزی و نصرتدهد تا به خاق خدمت کند ومردم رابه حق آشنا کند وفرعئنیان را از بت پرستی منع  کند وبنی اسرائیل را از ذلت وخواری نجات دهد  وخداپرستی رادر همه جا رواج دهد چندشب وروز در راه بودند روز پنجم وقت نماز شام که از وادی ایمن می  گذ شتند  طوفا نی برخاستوگوسفندان   پرا کنده  شدند وشبی تاریک بود وسرماو ورعد وبر ق موسی در پناه تپه ا ی زنرا که باردار بود منزل داد وخواست  آتشن کند اما هرچه سنگ آتش زنه برهم زد آتش درنگرفت وموسی حیران مندهبود.ناگاهازدورآتشی بنظرش رسید گفت بروم از آنجا آتش  باورم و در پی آن روشنی رفت وروشنائی گویا روان بود .موسی مسافت بسیاری رفت وبه درختی نزریک شد که همه نور بود و درآن علم حیرت ودرماندگی  اوازی شنید ک ای موسی منم پروردگار تو واز موسی پرسید این چیست که در دست داری ؟ موسی گفت عصای من است به آن تکیه می کنم وبا آن گوسفند میرانم  ندارسید  که عصایت رابینداز . وچون موسی عصاراانداخت اژدهائی شد که موسی از آن تر سید  اما کلا م خدا را شنید که ای موسی مترس وآنرابگیر ودست خود را در گریبان  برو بیرون بیاور .چون موسی چنین  کرددستش سفید و نورانی بود .

موسی دانست که به آرزوی خود رسیده واینک  نصرت وفیروزی حق را دریافته وباخدا همسخن شده  پسشرط شکر را بجای آورد وفرمان رسید که بلید به مصر بروی و فرعون رابه حق دعوت کنی چون موسیمقام  پیغمبری یافت دعا کرد که خدا یا سینه ام رافراخ گردان وکار م را آسان کن وزبانم را گویا کن که حرفم رابفهمند واز خویشانم وزیری وهمگامی بریم  مقر ر کن ندا رسید که حاجتت بر آورده است هارون ترا مددکاری می کند .چون موسی با خداوند سخن گفت اورا کلیم الله یعنی همسخن  خدا می نامند .

موسیازآنجا یک  سربمصرآمدوچون بردرخودهارونرابر سر راه دید بشرت داد اینک ما پیغمبر یم وباید فرعون را به حق دعوت کنیم .و   

کار دین ودنیای مردمرا  درست گردانیم هارون گفت چگونه سخن مارا باور کنند .

آیا نشانه ای داری وموسی عصاوید بیضارا معجزه خود شمرد . پس دل هارون  قوی شد وگفت اکنون به خانه رویم وفردا کار خود راشروع کنیم موسی  گفت درا مر حق تاخیر روانیست تو بروبشارت را به دوستان برسان و کار خویشان  روبراه کن من با همین لباس سفر وگردراه پیش  فرعون میروم وسخن حق را می گویم موسی به خانه فرعون آمد  و یک سر به مجلس فرعون آمد ویک سری به مجلس فرعون وارد شد وگفت اینک من موسی هستم پیغمبر خدا وآمده ام  بتو بگویم که باید به خدا ی  یگانه ایمان بیاوری واز دعوی باطل خود داری کنی واز بنی اسرائیل هم دست برداری که ایشان آزادند و برده نیستند ورستگار کسی است که خدابپرسید .

 

     

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط رسول میلانی   | 

شعیب

 

شعیب در زمان موسی بود واز نسل اسماعیل واز عرب بود از عرب پنج پیغمبر آمد ند ..اول هود  دوم  صالح سوم اسماعیل چهارم شعیب  پنجم  پیغمبر خاتم . و شعیب را خطیب پیغمبران نامیده اند که پیش از پیغمبر خاتم از همه فصیح تر بود ه است .

شعیب از مردم شهری بود که نام مدین بود وشهری خرم بود  ودرخت بسیار داشت اما پیشوای آن شهر که نامش ایکه بود بت پرست بود وقوم  او را اصحاب ایکه نامیده  اند .

شعیب شغل چوپانی داشت و گوسفند بسیار داشت ..اما اصحاب ایکه بر او وبر خود جفامی  کردند یکی از بدیهاشان کم فروشی بود که در وزن و تر از و حیله می کردند وشعیب ایشان را پند می داد که راستی ودرستی پیشه کنند تا در میان ایشان برکت ورحمت پدید  آید .مردم شام که از نادرستی اصحاب ایکه زیان می کر دند برخی به شعیب ایمان آوردند  ومیان ایشان با اهل مد ین مخالفت  بود .

چون شعیب پیغمبری یافت گروهی اندک به او گرویدند اما دیگران در گمراهی ماندند اما خا ندان شعیب درانجا گرامی ونیکنام بودند وقوم  می گفتند اگر بخاطر خانواده  تو نبود تو را از شهر بیرون می کردیم که تو یکی از مانی وبه دروغ  ادعا کنی اگر راست می گویی باید ابری بیاوری وبر سرما سایه بیفکنی وهرگاه ابری می آمد می گفتند ابر باید بر سرما راه برود و از هر نوع سخنان  می گفتند وبهانه می جستند که شعیب  را دل آزرده می کرند و از فسادو ظلم باز نمی ایستادندبعد از آنکه شعیب حجت را بر  ایشان را بر ایشان تما م کرد  ایشان را  به عذاب وعده داد اما اصحاب ایکه سخت گمراه بودند و چون شعیب ایشان را بیم داد لجاج ورزید ند وشعیب ویرانش را از میان خود بیرون کردند ولی روزکارشان  بسر رسید و صاعقه ای از آتش فرود آمد ونا اهلها را سوزانید .

آنگاه شعیب ویاران درکنار مدین به آبادی کو شیدند وشعیب پیرشده  بود  که موسی از مصر به مدین  رسید و باقی را در سر گذشت  موسی می خوانیم ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:3  توسط رسول میلانی   | 

ایوب

 

 

ایوب از طرف پدرومادر از فرزندزادگان هود و یعقوب بود .روز گار او بعد ازیوسف بود وایام  عزت بنی اسرائیل را دیده بود اما در روز گار محبت بنی اسرائیل به پیغمبری  مبعوث  شد شکر ایوب و صبر ایوب معرف است ایوب همواره در کار عبادت وصبر وشکر بود ومرد م را به خدا پرستی  و شکر گزاری دعوت می کرد و از پیروی ظلم  و همراهی بابت پرستان وگمراهان پرهیز  میداد چون خود ایوب دارا ی نعمت ومال ومنال فراوان بود شیطان  مرد م را وسوسه میکرد تا به چشم حسد در او بنگر ند واز او فرما ن نمی بردند ..می گفتند سخنان ایوب از بی نیازی و آسایش خودش سر چشمه می گیرد اما حقیقت درایمان ایوب بود وخداوند زندگی ایوب را وسیله امتحان مرد م قرار داد نعمت های ایوب یکی بعداز دیگری از دست رفت ..گله گوسفندانش را سیل برد ..خانه اش خراب شد مزرعه اش سوخت با غش را سطان بت پرست غصب کرد  وایوب همچنان با صبر وبردباری شکر می  گفت وخدارا سپاس می گذاشت و مردم را بعدالت دعوت می کرد ..

قوم بوسوسه شیطان می گفتند ایوب را سلامت هست و زن وفرزندان شایسته هست و خبر از محنت قوم ندارد فرزندان ایوب بمردند و ایوب بیمار شد بیک   بیماری سخت و همه آسایش او تباه شد وهمچنان شکر می گفت ومرد  م را به دین خدا وصبر وعبادت می خواند ..

شیطان مردم را وسوسه کرد که این ایوب بیمار است وهمه از آن بیمار خواهندشد .

مرد م ایوب رااز شهر بیرون کردندواو در صحرا بسختی روزطی می کرد  وهمچنان شکر می گفت وزن ایوب کار می کرد واورا خدمت می کرد .تا یک روز که نان نماند وکار نبود وزن ایوب نتوانست نان بدست آورد زنی از دولتمندان پیش او آمد وخواست تا موهای بلند وخوشرنگ اورا بخرد تا زنان دیگر را آرایش  کند زن ایوب چاره ناچار دید و موی سر خود را فروخت تا خوراک تهیه کند .اما شیطان  به ایوب خبر داد که زن تو در شهر دزدی کرده و موی او را بریده اند  چون زن باز آمد ایوب دلشکسته بود و چون مو ی کوتاه اورا دید ناله کرد وگفت خدا  یا صبر تو بسیار است اما اگر تندرست باشم زن را صد چوب بزنم که مرا شر منده کرد .

درهمان حال به دستور شیطان چند نفر  به دیدن ایوب آمدند واحوال پرسیدند اما به او زخم زبان زدند وگفتند  اگر گناهی نداشتی جنین گرفتار نمی شدی واز این شماتت دل ایوب سوخت ودعا کرد  وکفت  خدایا تو  ارحم الرا حمینی اما من سخت درزیان افتاده ام که حا لا دگرزبان مردم برمن دراز شده و بمن تهمت می زنند .

وروزگار امتحان پش از هجده سال بسر رسید که سلطانبت پرست رفته بود وباغ ایوب را به وی پس دادند وباز نعمت وآسایش به اورو آورد وچون سلامت خود را باز یافت بعهد خود وفا کرد وبا یک خوشه گند م که صددانه داشت زن را بزد که از وفای او در سختی شکرگزاربود ونیز بی گناهی او را در  یافته بود .

آنگاه ایوب به پیغمبری بر گزیده شد چهل وهشتسال دیکر زندگیکرد وخداوند به او فرزند ی صالح داد که  نام وی شموئیل بود ومردم را به دین داری می خواندند اما جز اندکی از مرد م بیشتر قوم درگمراهی بودند بااینکه صدق ایوب را در  روز گار راحت و محنت دیده بودند   وایوب همچنان تا آخر عمر آتچه  در قدرت داشت مردم را به راه راست هدایت می کرد وچون بنای کارش برصبروشکر بود از نافرمانی قوم   آزرده نمی شد وبر ایشان نفرین نمی کرد که روزگار محنت بنی ا سرائیل بود وزندگی برمردم دیندار سخت گران می آمد وایوب زندگی را باصبر بسر برد وبه مو منان سفارش کرد با مردم بمدارارفتارکنند تا روزگار بگردد وزمان بهتر فراز آید .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:56  توسط رسول میلانی   | 

عزیز گفت شما که مدانید پدر غم یوسف رنج  بسیار برده چرا  جستجو نمی کنید ویوسف را پیدا نمی کنید.؟

 گفتند یوسف راگرک خورده است چگونه پیدا کنیم که دست ما اطلب او کوتاه است عزیز گفت من هرگز تصور نمی منم یوسف را گرک خورده باشد بلکه یوسف به چاه افتاده بود وبعد بیک تاجر برده فروش فروخته است برادران فکر کردند شاید بنیامین راز شان را فاش کرده باشد تر سیدند وگفتند مانعی این حرف را نمی دانیم مادلمان برای پدر پیرمان می سوزد یوسف چون ترس و نگرانی آنها را دید پرسید حالا اگر یوسف زنده باشد وشما اورا ببنینید خوشحال می شوید یا باز هم خوابش را به رخش می کشید واورا مسخره  می کنید  ؟ برادران از شرم رنگ خودرا باخته بودند وگفتند البته اگر یوسف را می دیدیم  خوشحال می شدیم اما خدا چنین خواست که یوسف ازدست برود .

عزیز گفت اگر از دیدار یوسف خوشحال می شوید در من نگاه کنید آنوقت کلاه  خودرا بردشت و صورت خود راجلو چشم برادران نگاه داشت . برادران یوسف را شناختند واز خواب غفلت بیدار  شدند و چنان خجا لت زده شدند  که نزدیک بود از شر م وترس بیهوش

شوند اما یوسف گفت نگران  نباشید خواست خدا  هرگز پدررا با این خبر خوشحا ل کنید  برادران از بز رگواری یوسف بی اختیار شدند  وپیش او به سجده شکر  افتادند ویوسف پیراهن خود را به ایشان داد وگفت ببرید این پیراهن راستین  را عوض آن پیراهن خون آلوددروغین به یعقوب برسانید وبگوئید روزگار غم بسر آمد واینک  آنچه خدا  خواسیه بود همان شد ..

یوسف هدیه عائی برای همه خاندان یعقوب به ایشان سپرد و برادران پیراهن یوسف را به

یعقوب رساندند ویعقوب از بوی پیراهن یوسف خوشحال وچشمانش روشن   شد واو هم بشادی سلامت یوسف برادران  را عفو کردو آنگاه یعقوب و همه خاندانش به دعوت یوسف به مصز آمدند و در اولین دیدارکه همه سجده شکر  بجا آوردند ویعقوب گفت حالا خواب یوسف تعبیر شد که او به عزت وپیشوائی رسید وروز گار غم ما نیز بپایان رسید ....

  

فرزندان  بعقوب درمصر ماندند و چون یعقوب را اسرائیل می نامیدند او لا د ایشان را بنی اسرائیل خواندند وعده آنها زیاد شد چندنکه در روز گار موسی شماره ایشان به هزاران هزار رسیده بود اما فررمانروائی دردست ایشان نمانده بودو درزمان فرعون به سختی و نامرادی افتاده  بودند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:10  توسط رسول میلانی   | 

بعدپرسید شما چندتا برادرید گفتند 11نفر پرسیدپس چرا همه نیامدید؟گفتند آخر پدرمان برادر کوچکتر را پیش خود نگاهداشته تا  بوی یوسف را از او بشنود یوسف پرسید کیست ؟ برادران گفتند او برادر کوچکتر از همه بود  و گرگ  او را خورد وبن یامین واو از یک مادر بود یوسف گفت بسیار خوب اگر بارد یگر آمدید همه با هم بیائید من دوست می دارم که فرزندان یک خانوده را یکجا وباهم ببینم بعد دستور داد به آنها ده بار گندم بفروشند ولی  در پنهانی به کار کنان انبار گفت پولی را که از برادران گرفته اند در کیسه هائی  بگذارد  ودر لا بلا ی بارهای برادران پنهان کنند ......

برادران بار های خود را برداشتند  ورفتند وقتی به کنعان رسیدند وغله ها را خالی کردند پولهای خود را در میان گیسه ها یافتند و به  یعقوب گفتند براستی که این عزیز مصر خیلی مهربان وبزرگوار است همه پولهای مارا هم پس داده خودش هم گفت یعقوب رامردی گرامی وبزرک می شناسد یعقوب  خدا را شکر کرد و پس از مدتی باز بر ادران مجبور بودند برای خرید غله به مصر بروند وگفتنداین بار باید بنیامین راهم ببریم وکرنه عزیز به ما غله نمی فروشد یعقوب را راضی کردند واندک پولی که داشتند بر داشتند وگفتند .....عزیز نظر  ی به پول فرزندان  یعقوب ندارد بادیگر آمدندتا  بخدمت غزیز رسدند .....

غزیز مصر یکروز فرزندان یعقوب را مهمانی کرد و فرصت پیداکرد که درپنهانی خود را ببنیامین بشناساند وگفت به هیچکس حرفی نزن وهراتفاقی افتاد  ساکت باش حتی اگر بتو تهمت زدند تا من ترتیب کار را بدهم وهمه خانواده رابه اینجابیاوریم .....

بعد به کارکنان انبار هم دستور داد پیمانه  طلائی را در بار بنیامین مخفی کنند و بعد از حرکت برادران بارها را جستجوکنند وصاحب آن بار را تو قیف کنند .  بعد از اینکه برادران  بارهای خود را تحویل گرفتند ورفتند جارچی در دنبال آنها فریاد زد صبر کنید که پیمانه طلائی گم شده ووای نه حال کسی که پیمانه نز د او پیدا شود برادران  گفتند آخر ما  دزد  نیستیم  .گفتند چاره نیست باید بار ها را بازرسی کنیم .

یکی یکی بار ها رابازرسی کردند و بعد از همه بار بنیامین را

جستجو کردند وپیمانه  در آن پیدا شد آنوقت گفت صاحب بار توقیف  است وحق ندارد  از دروازه خارج شود اگر شتر و بارش را می خواهید  ببرید ولی خودش باید بماند تا کیفر ببیند ..

هر چه برادران اصرار کر دند که پدرمان چشم براه است  وپیر مرد غصه  می خورد فایده نبخشید یکی از  برادران  آمد پیش عزیز و گفت ای عزیز ممکن است این برادر ناگناهی کرده باشد ولی من به پدرم  قول  دادهام که بنیامین را صحیح وسالم بر گردانم وحالا اگر کسی باید بماند من بجای او می مانم یوسف گفت نمی شود ما کسی را به گناه کسی دیگر نمی گیریم عاقبت برادران بنیامین را گذاشتند وخودشان بر گشتند وداستان را گفتند وسر مندگی اظهار  کردند .... یعقوب گفت من میدانم که بنیامین دزد نیست ویوسف را هم گرک نخودره است اما خدوند بهتر می داند که این پیشامدها چیست ...آ نوقت  یعقوب نامه ای به عزیز مصر نوشت که . من یعقوب اسرائیل پسر ابراهیم خلیلم و ما به خدا  وحساب  وقیامت معتقدیم اما من پیر  شد ه ام وچند   سال پیش پسرکوچکم یوسف را کم کرده ام و از غم او چشمانم سفید شد اینک هم تو بنیامین رااز من گرفتی ولی من می دانم که پیمانه را بنیامین در جوال نگذاشته ودر خانواده ما دزد نیست امیدوارم بیش از این به غم من راضی که من هنوز درطلب یوسف بودم  ودر این پیری و در ماند  گی اگر فرزندم را بمن برسانی بشتر رضایخدارا فراهم کردهای والسلا م ..

یعقوب ببرادران گفت اینک همه باهم بروید واین نامه را برسانید که عزیز مردی پا کدل  است ودلم گواهی میدهدکه بزودی علاوه بر بنیامین به یوسف   هم خواهم  رسید .

برادران نامه را آوردند وبه عزیز گفتند پدر ما درغم یوسف رنج بسیار برده ودیگر نمی تواند دوری بنیامین راتحمل کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:19  توسط رسول میلانی   | 

خواب آن زندانی بزودی همانطورکه یوسف گفته بود تعبیر شد واورا بر سر خدمت بردند که پیشخدمت عزیز بود اما فراموش کرد یوسف را یاد آوری کند ومدتها گذشت تا یکروز عزیز مصر خوابی دید وهمه  خوابگزاران از تعبیر خواب خود افتاد و به عزیز گفت در زندان سخصی  بنام یوسف هست که یکبار خواب مرا درست تعبیر کرد  .عزیز یوسف را بیاد  آورد و گفت حاضر شود عزیز خواب دیده که گاو  لاغر هفت گاو فربه را خوردند وهفت گیاه ضعیف هفت گیاه قوی را در هم شکستند یوسف آمد و خواب عزیز را تعبیر کرد  وگفت این خواب نشان میدهد که هفت سال درمصر فراوانی نعمت خواهد بود وپس از آن هفت سال خشکسالی پدید خواهد  آمد وباید در این هفت سال برای هفت سال قحطی ذخیره فراهم کرد …….

پادشاه از دانستن این راز خوشوقت شد وگفت کاری دشوار است برای روز ی مردم هفت سال خوراک تهیه  کردن آیا تو این قدرت را داری ؟ یوسف گفت رشه  همه علمهادر صحف اسمانی  است ومن همه صحف آسمانی را میدانم   

عزیز  گفت پس باید دراین باره به ما کمک کنی که ما قحطی ندید ه یم وسرار خدائی را نمی دانیم . یوسف گفت اگر ثابت شود که من بی گناه در  زندان بوده ام همه کارها  را مرتبی می کنم وگرنه چون بمن  تهمت  خیانت زده اید شایسته نیست که به امانت داری خزینه بر خیزم . عزیز با ردگراز زنان ومردان شاهد ماجرا  و از زلیخا تحقیق کرد و  زلیخا که از نا مرادی شکسته شده بود واز کینه ورزی شر منده وپشیمان بود حقیقت بیگناهی یوسف را شهادت  داد و عزیزاو را عفو کرد ویوسف را با اختیار تام به ریاست خزائن خوار بارو کشاورزی مصر گماشت ………

خداوند یوسف را عزیز خواسته بود و همه شرایطعزت از پاکی و صداقت ودانش وخداپرستی و مردم دوستی را در او جمع کرده بود یوسف اختیار کارها را بدست گرفت وفرمان داد در سر اسرآن هفت سال فراوانی هرچه بیشتر غله بکارند وغله ها و حبوبات را همچنانکه در خوشه وپوسته است انبار کنند تا فا سد نشود در این سالها  یوسف بیشتر در فکر پدر اما از آنجاکه مهر و محبت پیغمبری داشت نمی خواست برادرانش رسوا شوند و می دانست که سرانجام  خواب خودش چنانکه خدا میخواهد تعبیر خواهد شد  یعقوب هم همچنان شب و روز در  فکر یو سف بود ودلش گواهی می داد که یوسف درپناه خداست وسر انجام باید خوابی را که دیده تعبیر شود که خواب پیغمبران حق است و صدق است وصبر میکرد ومنتظر رسیدن وعده خدائی بود چنین بود و سالها ی خشکسالیو قحطی  فرار سید در این سالهای غزیز مصر از دنیا رفت وچون در دستکاه فرمانروائی اواز یوسف لایق تر وبززگوارد تر کسی نبود یوسف را به جانشینی عزیزبر داشتند و پیشوائی بر او مقر ر شد دراین سال بود که در کنعان واطراف آن نیز خشکسالی و قحطی روی خود را نشان داد و  آوازه وفور نعمت در مصر به گوش دیگران می رسید ویکروز فرزندان یعقوب  هم بفکر سفر به مصر وخرید غله برای خاندان اسرائیل افتادند یعقوب پرسید چند نفر می خواهید بروید ...... گفتند همه با هم میرویم  زیرا فر وش غله در مصر بصورت جیره بندی است وغزیز مصر قرار گذاشته به هر مسافر بیگانه یک با ر گندم بیشتر نفروشند تا همه به حق خود برسند وما 11 برادر یم اگر همه برویم میتوانیم یازده بار غله بخریم ....یعقوب گفت ده نفربروید وبن یامین  پیش من بماند

که تنها نباشم وبوی یوسف را از او بشنوم  امیدوام خبری هم از یوسف پیدا کنید برادران با یکدیگر گفتند پدر راببین که هنوز به فکر یوسف است برادران به مصر رسیدند وچون غله در همه جا کمیاب و عزیز  بود رسم این شده بود که تقاضای خرید بیگانگان را خود عزیز بررسی کند وبداند که گندم را برای کجا می خواهند وقتی برادران به حضور عزیز رسیدند یوسف ایشان را شناخت  اما ایشان یوسف را نشناختند ..یوسف  خود را بی خبر نشان داد ونام و نشانشان را پرسید وگفت می دانم  که آوازه نیکنامی یعقوب بهمه جا رسیده  سلام  مر ا هم به یعقوب وهمه کنعانیان برسانید
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:1  توسط رسول میلانی   | 

اززلیخا  ویوسف ماجرا را تحقیق کردند وقاضی حکم داد که چون پیراهن یوسف از پست سر گشیده شده وپاره شده تقصیر از زلیخاه است اما زلیخا برای جلو گیری از رسوائی خود از یوسف شکایت می کرد وگفت باید اورا به زندان ببرند و عزیز برای پایان داد ن به ما جرا یوسف  بی گناه رابه زندان فرستاد زلیخا چند بار یوسف در زندان پیغا دادکه اگر به میل من رفتار منی عفو ترااز عزیز بخواهم ویوسف جواب می داد درزندات بودن بهتر از گناه کردن است ومن هز به کار ناپسند دست نمیزنم همچنان بود تا کم  کم زلیخا به کارهای خود  سرگرم شد و عزیزهم یوسف را فرتمو ش کرد  ویوسف سالها در زندان ماند یک روز یکی از زندانیان در زندان خوابی  دید وخواب خود را پیش یوسف تعریف کرد یوسف گفت من علم تعبر خواب را  از پدرانم که پیغمبران بودند یاد گرفتهام تعبیر خواب تو اینست که بزودی تورا عفو می کنند وبر سرکارت برمی گردی آنوقت بی گناهی مرا هم به عزیز یاد آوری کن ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 16:42  توسط رسول میلانی   |