داستانهای زندگی

داستانهای قرآنی و اخلاقی

عروسی حضرت نرگس "مادر امام زمان "

 او می آید

داستان زندگی امام مهدی (عج)

 

 

جشن عروسی

 

شیشه های ظریف وخوشرنگ مخصوص را که برای میهما نیهای پرشکوه آماده می سازند از انبار بیرون آورده اند .

خدمتگزاران قصرقیصر با ظرافت و دقت بسیار ظرفها را گرد گیری کرده و اکنون  آنها را پر از نو شیدنی ساخته اند نوشیدنی هایی با رنگ و بو و طعمی متفاوت با همدیگر .

در سر تا سر تالار مخصوص جشن ، شمع هایی عنبر آلوده را درون تشتهای مخصوص گذاشته اند .

شمعهایی که هر کدام دهها کیلو وزن داشته و چندین شب بیدار خواهند ماند تا به این تالار  عظیم روشنایی بخشند و فضا را با سوختن خود  عطر آگین سازند .

بساطی که برای پذیرایی از میهمانها گسترده اند بر  کرسیهایی مخصوص قرار دارد .

کرسی هایی با روکش طلا کاری شده وپایا هایی از جنس  عاج ناب فیل ! سینی ها یی از جنس نقره بر کرسی ها  گذاشته اند سینی هایی بسیار برزگ که در داخل هر کدامشان

مجسمه هایی کوچک ازفیل  زرافه شیر ومانند  آن قرار داده اند که جنس آن از طلا ونقره است . رسم ، اینگونه می باشد که قیصر این جواهرات گرانبها را بعد از پایان مراسم جشن میان مهمانان  تقسیم کند . یاقوتهای قرمز اناری و قرمز کبود که از ارزشمندترین نوع یاقوت است در سینی هایی جداگانه چشم  را به زیبایی خود خیره می سازد .

حوض بزرگی که  با پوشش طلایی رنگ خود ، برق خیره کننده ای را در زیر آب چون اشک چشمش نمایان ساخته است بر دلنوازی و شکوه تالار جشن  حرف اول را  می زند

در پا شوره های حوض نوعی نیلوفر آبی بسیار زیبا را کاشته  اند که بر سینه آب اینسو وآنسو می روند .

تمام کف حوض را با سکه های ریز ودرشت طلا ونقره پر ساخته اند و پاشوره ها پوشید ه از دانه های تابنا ک مروارید سفید می باشد نیلوفرها انگار که ریشه به مروارید ها سپرده اند .

پانصد غلا م سفید رو و زیبا چهره که همگی سینی های طلا در دست خواهند  داشت  مامور هستند که خورد  و خوراک میهمانها را به آنها برسانند و پانصد غلام دیگر با سینی های نقره ای باید ظرفهای غذا و شیشه ها ی نوشیدنی را که خالی می شوند از تا لار خارج سازند .دورادور تالار را کرسی ها و صندلی های گوناگون چییده اند بر هر کرسی رو اندازی مخصوص و بسیار گرانقیمت که زربافت وجواهر نشان می با شد گسترده اند میهمانان به نسبت احترام و درجه ای که نزد قیصر روم دارند براین کرسی ها می نشینند .

قیصر بر صندلی مخصوص  خویش که در مرکز تالار قرار دارد ؛ جلوس خواهد داشت  . تخت ویژه ای که برای که برای نشستن عروس وداماد آماده کرده اند در سمت راست او قرار  دارد و میهمانان به نسبت مقام خود از سمت چپ قیصر جاهای نشستن را پر خواهند ساخت .

خرمن انبوهی از گلهای زیبا و عطر آگین که به طرزی زیبا و باسلیقه دسته شده اند با طنابهای ابریشمین از هر کجای سقف تالار آویزان شده است .

طاووسی دست ساخته که پرهایش از شیشه بسیار ظریف میناکاری شده و به رنگ طلا می باشد ، بر سنگ  بزرگی از مرمر با پایه های فوق العاده زیبایی که هنر چندین ماه تراشکاران است قرار دارد این طاووس تماشایی و وسوسه انگیز درپشت تخت ویژه  عروس و داماد خود نمایی می کند

پرده های ابریشمی گلدار  با راه راه ظریف درمیان تار و پود شان که از جنس طلا و نقره  می باشد قامت بلند خودشان رااز سقف تالار تا زمین کشانیده اند ...

همه   چیز قصر پر شکوه است پرشکوه ؟!

قیصر روم برای چنین میهمانیها یی که  گاه گاه ممکن است پیش بیاید از هیچ نوع خرجی چشم پوشی نکرده است ؟

خدمه ای که مامور تزیین تالار عروس  بوده اند هر چه توانسته اند خرج کرده اند تا همه چیز و همه جای تالار جشن را زیبا و شکوهمند سازند .

میهمانان جشن انتخاب وگلچین شده اند ؟ روحانیون مسیحی که برجسته  ترین میهمانان هستند از مدتها قبل انتخاب و به میهانی دعوت  شده اند.

سرداران لشکر وصاحب منصبان سپاه روم نیز ، از جمله دعوت شدگان هستند .

بزرگان حکومتی کارگزاران  دور و نزدیک شهر ها و سر زمینهایی که در تسلط حکومت روم می باشد  اشراف روم و ثروتمندانی که هدایا و پیشکش های استثنایی به دربار فرستاده اند بیشترین تعداد را که چهار هزار میهمان می باشد تشکیل می دهند ...

روز موعود فرا میرسد وسر انجام  تالار به ازدحام و هیاهوی مردان و زنان رومی تسخیر شده وجشن عروسی شروع می شود عروس وداماد  چه کسانی هستند  ؟

عروس دختر یشوعا ونوه قیصر روم است .

این عروس احترام وعظمتی بی همتا در میان مردم مسیحی روم را دارا می باشد و روحانیون مسیحی نگاهی  فراتر از یک شاهزاده خانم رومی بر او دارند .

دلیل این امتیاز ویژه چیست ؟

شاهزاده خانم رومی که امشب به خانه بخت خویش خواهد رفت از نسل شمعون بن صفا وصی حضرت عیسی (ع) می باشد دختری پاکیزه و نیکو خلق و نیک اندیش که ریشه در تبار یاران عیسی مسیح (ع ) دارد .

چنین خصوصیت و امتیاز ویژه ای که او دارد در نزد هیچ کدام از دختران دیگر رومی یافته نمی شود .

داماد نیز یکی از شاهزادگان رومی است برادر زاده قیصرروم که بسیار مورد توجه ومحبت  قیصر قرار دارد  .

التهاب و هیجانی که بر تمام حاضران در تالار حاکم میباشد با ورود عروس وداماد به اوج خود می رسد ؟

شاعران سخنگویان روحانیون ورزیدگان در کار هنرواحساس لحظه ها را ذره ذره اش را درذهن وروح خود فرو می بلعند تا همه چیز وتمامی  دقایق حوادث را به خاطر بسپارند تا روز ها و روز ها  یافته های  فکر خویش را برای غایبان در این جشن بازگویند هر کس به زبان خود وبا هنری که در  نزد خویش دارد حرفها خواهد زد .

شاید بعضی از آن مردم درک کرده باشند که در این میهمانی چیزی عجیب وغیر عادی وجود دارد.چیزی که می توان فقط آن را احساس کرد نه اینکه بر زبانش آورد .

یک احساس  گنگ و مبهم که گاهی می آید اما چهره نمی نمایاند . فقط خودش را بر قلب و روح آدمی مسلط می سازد  آن وقت آدم می بیند که در یک جریان غمگینانه نمی تواند  اندوهگین باشد و یا در مجلسی که به شادمانی برپا داشته اند در چنین شبی که همه چیز برای شادمانی وسرور بر پا گشته است شاید بتوان صداهایی را شنید صدایی همچون آوای فرشتگان . ندایی غیبی که دریچه دل می کوبد وبا دل سخن می گوید بعد دل است که چشم گشوده وبه همه چیز وهمه جا می نگرد . نگرشی دگرگون با هر آنچه چشم  سر می بیند.

آنهم  زیور و تزیین شگرف تالار انگار به هیجان آمد و خروش برداشته اند ذرات نور از زمین پر کشیده و به سوی سقف بلند تالار می روند عودهای معطر انگار در هیجان آتشی که بر دل دارند تندتر می سوزند .  

بعضی ها تاب نمی آورند آنهایی که با پهنای دست چشم خودشان را می پوشانند . شاید هم می خواهند خودشان را از این حالت (خواب وبیداری) یی که در پندارشان دویده است رها سازند !

ناگهان  اتفاق می افتند  .

ذرات همه بر جای خود خشک شده اند و آدمها بی هیجان  بدون فریاد و قهقهه عاری از هر گونه حرکت و جنبش سراپا چشم با تمامی وجود چشم شده اند که آن واقعه روی میدهد.

کدام واقعه ؟؟

لرزه ستونها و دیوارهای کاخ .

لرزیدن زمین .

زلزله روی داده است . زلزله.

زمین بر خود می لرزد . آنچنان که هر چه را بر خود نهفته دارد واژگون میسازد .

دستهایی دستهایی بزرگ ومعجزه گر که براین پیوند راضی نیست ، همه چیز را بر هم می ریزد .

همگی مردان تالار بر زمین می افتند بزرگترها و کوچکترها

همه وهمه در اطراف قیصر به زمین افتاده اند .

روحانیون مسیحی که همگی پاره هایی از انجیل در دست داشته  و به مراسم دعای پیش از عقد مشغول بودند اینک با صورت بر این نوشته ها افتاده اند .

افسران  وصاحب منصبان سپاه روم در بهت و حیرت این واقعه هنوز خود را از زمین جمع نکرده اند . قیصر ترسان و حیران از چنین اتفاق غیر منتظره ای با چشمهای از حدقه بیرون زده هر سورا به نگاه می کاود .

بزرگ روحانیون مسیحی چهره ای عبوس  و گرفته دارد .او نزدیکترین  فرد به قیصر است  و زودتر از دیگران خود را به او می رسا ند ؟

قیصر با لبهایی که لرزه دارد و نگاهی  که انگاربر سنگ خشم  آورده تا آنرا بترکاند و فروپاشد  چشم به او می دوزد . بزرگ روحانیون در مقابل قیصر زانو زده  و صلیبی را بر سینه خود رسم کرده وبه کلامی آرام می گوید :

 

 

از این حادثه بدی و نافرجامی کار مشاهده می شود .امید است که قیصر روم  اکنون  از جاری ساختن خطبه عقد منصرف شوند تا در کار این واقعه بی سابقه تحقیق نماییم.

قیصر که به گفتار روحانیون اعتقاد دارد این سخن را می پذیرد .اما از سوی دیگر میل دارد تا به هر شکلی خاطره چنین  شبی را در افکار و اندیشه میهمانان خود شیرین ودلنشین به یادگار گذارد  . پس به کلامی که حیرت را در خود نهفته دارد. می پرسد؟ کدامیک از آن دو نفر را بر تخت نحوست وشومی سوار می بینید .عروس یا داماد را ؟

بزرگ روحانیون سر پایین می اندازد و دقایقی به اندیشه  مشغول  می شود عروس ؟!

اوکه ریشه در چنان اصالت پاک وبرجسته ای دارد .

نه...نه...بر او چگونه می توان شک  برد . داما د؟

مردی که وابسته به خانواده سلطنتی است و این امتیازی بزرگ برای او به حساب می آید . اما  با تمام شایستگی هایش این داماد شایسته چنان عروسی نیست .

بزرگ روحانیون وقتی سر بالا می آورد نیم نگاهی به داماد دارد .

قیصر روم نحسی داماد را باور میدارد باید بر چنین نحوستی که پدیدار گشته است غالب آمد . مردی دیگر که شایستگی ازدواج با دخت یشوعا را دارد در ذهنها جستجو می شود وسرانجام یافته می شود .

برادرداماد او هم برادر زاده دیگر قیصر است و ویژگیهایی خاص خویش دارد .

شاید غفلتی شده باشد  ممکن است اشتباهی پدید آمده است کسی چه می داند این برادر .او ممکن است شایسته عروس ما باشد  ؟

قیصر روم تحت تاثیر اندیشه های اطرافیان خویش چنین دستور می دهد .

دست به کار شوید وهمه چیز را بر جای خودش قرار دهید تا فرمان ما صادر  شود .

خدمه وکارکنان تالار جشن کارهای عادی خود را رها ساخته وبه بازسازی آنچه واژگون  شده است می پردازند .

هنوز فرمان تازه قیصر راجع به داماد جدید درگوش روحانیون مسیحی  جاری نگشته  است  که باردیگر جنبش آغاز میشود .

تالار  جشن این بار تکانی شدید  برخود می بیند  دنیای پر هیاهو وشادمانی که یکبار دیگر میل آغاز دارد با بیابانی از وحشت وحیرت بدل می شود  .

چراغهای عود سوز و شمعهای عطر آگین خاموش می شوند.

فریاد ترس وگریز میهمانان در دود غلیظی که نفس ها را تنگ ساخته  است می پیچد شعله مرده چراغها همچنان دود می کنند . ظرفهای غذا و جامهای نوشیدنی که در زیر دست و پای مردم افتاده است تعادل وحرکتی را اگر باشد بر هم می زند چهره ها مشخص نیست . آنچه دیده می شود تاریک وسایه است که روی زمین بر هم می غلتند .

چه کسی را می توان  محکوم دانست ؟

این پرسشی است که جان  قیصر را به درد آورده است . اما او هرچه بیشتر می اندیشد  کمتر می یا بد .

حادثه ای که پدید آمده است کاملا بی سابقه بوده واز میدان تجربه ودانش دانشمندان رومی بیرون میباشد .بر همین اساس است که نمی توان  فکر را بر کسی  یا چیزی خاص متمرکز ساخت ...

اکنون از آن واقعه هولناک ساعتها می گذرد ساعتی هم از رفتن مهمانان گذشته است .

خدمه و کارکنان تالار جشن خسته وسر در لاک خویش به کار جمع آوری  و  مرتب کردن چیزهایی مشغول هستند که بر زمین پخش و پلا گردیده است .

قیصر که همچنان سر به گریبان  خویش  دارد افسرده وغمگین  بر  تخت  خویش نشسته است کسی را یارای آن

نیست تا در چنین دقایق پر تشویشی با او همدم شود وسخنی گوید .

عروس  دختری خلیده در دگرگونی بی سابقه ای که روح او را به یکباره تسخیر کرده است به اتاق خویش پناه می برد و در تنهایی خود گم می شود وانتظار می برد تا خواب چه هنگام از راه فرا رسد.

 پایان قسمت اول

                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط رسول میلانی   | 

محمد خاتم پیغمبران(ص)

محمد خاتم پیغمبران(ص)

 

حضرت محمد مصطفی صلی الله  علیه وآله رسول عربی پنجمین پیغمبر اولوالعزم وخاتم پیغمبران  است که با بعثت او ونزول قرآن

دین خدا کامل شد وبعد از وی دیگر پیغمبری نخواهدآمد تا پایان دنیا که دستور سعادت ورستگاری خلق در دنیا وآخرت همه در قرآن است .چنانکه گذشت حضرت ابراهیم را دو پسر بود که ازنسل آنها

گروهی به پیغمبری وپیشوائی رسیدند :اسماعیل واسحاق   .

از اسحاق که در کنعان بود یعقوب در وجود آمد لقبش اسرائیل بود و پیغمبران بنی اسرائیل همه زادگان یعقوب بودند .

اجداد حضرت محمد پیغمبر خاتم از نسل حضرت  اسماعیل بودند وهر یکی در عصر خودشان در کعبه نظارت وخدمت می  کردند وتمامی ایشان در میان مردم محترم و معزز بودند ومسکنشان در مکه بود که مرکز عربستان بود اما درآنجا و نیز نواحی دیگر گمراهی ها پیدا  می شد وقبایل عرب هریکی رسمی دیگر پیش گرفتند وچون برخی از آنان بت پرست شده بودند بتان خودرا در کعبه بر پا می داشتند وخدا پرستان رنجور بودند که جز نصیحت فرمانی نیافتند تا زمان رسالت حضرت رسول اکرم فرارسید بت پرستی بر افتاد.

بزرگ خاندان پیغمبر که در تاریخ مشهور است هاشم بود از طایفه قریش پسر وی عبدالمطلب بود وپسر وی عبدالله بود و فرزندش  محمد بن عبدالله برگزیده خدا بود بر همه خلایق درهمه جهان تا پایان دنیا .

حضرت محمد در سال  569 از تاریخ مسیحی در17 ربیع الاول از مادرش آمنه متولد شد  در حالی که پدرش عبدالله چند  ماه پیش از دنیا رفته بود ومحمد یتیم بدنیا آمد  .

سال ولادت آنحضرت  راعام الفیل می نامید ند که ابرهه حاکم یمن در همان سال با فیل به مکه حمله کرده بود  تا خانه کعبه را ویران کند واصحاب   فیل به فرمان  خدا نابود شدند.

عبدالطلب بهنگام تولد محمد مجلسی ترتیب داد ونام کودک با سعادت خانواده را محمد یعنی پسندیده گذاشت وسرپرستی  خانواده را خود عبدالمطلب برعهده داشت .

درآن زمان درمیان بزرگان قریش رسم بود که برای رشد  کودکان ورسیدن برکت به قبایل صحرانشین کودکان شیر خواره خود را دایه هائی از زنان عرب بادیه نشین می سپردند تا در آب وهوای پاکیزه رشد نمایند وبه زبان عربی خالص واصیل سخن بگوید برحسب این رسم جاری از قبیله بنی سعد زنی  حلیمه نام که نیکوترین وعفیف ترین زنان قبیله بود برای دایگی پیغمبر اختیار شد وحلیمه محمد رادر صحرا پرستاری می کرد . چون حلیمه ازوجود محمد برکت و سعادت بسیاردید تا نزدیک شش سالگی  محمد را نزد خود نگاه داشت وهر سال به مکه می آورد وعهدخود را تمدید می کرد . پس از آن بدرخواست آمنه خاتون فرزند را نزد مادر درشهر مکه نهادند

پس از چندی مادرش امنه خاتون محمد را به مدینه برد تا با خویشان خود که درمدینه بودند ودیدن کند وچندی در مدینه بسر بردند وهنگام مراجعت درراه آمنه بیمار شدودر ابواء منزلی در میان مدینه ومکه از دنیا رفت  وخادم ایشان ام ایمن وهمراهان حضرت محمد شش ساله را پرستاری می کرد به مکه آوردند به جدش عبدالمطب سپردند عبدالمطب  که عمرش به صد رسیده بود هم درآن سال وفات یافت وپرورش حضرت محمد را پسر خود وعموی محمد حضرت ابوطالب وصیت کرد .

ابوطالب محمد خردسال رابه خانه برد ودر رعایت وی کوشش کرد و دراین احوال ازمحمدآثار واحوال بزرگی وعظمت وفصاحت وبلاغت و حکمت بسیار بظهور میرسید . چنانکه هر گاه کسی با او طرف خطاب  ومکالمه شده بود فریفته اخلاق ورفتار پسندیده وسخنان گرانمایه وی می گشت .محمد در سیزده سالگی بهمراه عموی خود ابوطالب باقافله ای از قریش به شام سفرکرد و راهبی نصرانی که بر سر راه ایشان دیری  داشت  از دیدار محمد وسخنان وی مقام وی را دریافت و به ابوطالب گفت چنانکه من در کتاب های  آسمانی خوانده ام این کودک  به جایگاهی رفیع دردین میرسد وی را از دشمنان نگاه دارید وابوطالب که خود بزرگواری محمد  را می دانست بر مواظبت افزود.

 ازآن سال محمد چند باراز طرف ابوطالب به سفر تجارت رفت وبا خیر وسود بسیار معاودت نمود .  چون اخلاق ورفتار آنحضرت درمیان مردم به راستی ونیکی وامانت مشهور شد در 25 سا لگی به دعوت خدیجه کبری که بانوی بانوان مکه بود به تجارت شام رفت واز آن سفر برای خدیجه خیر بسیار بهم رسید وخدیجه از صداقت وامانت محمد بسیار ستایش کرد.

 چون ابوطالب میل خدیجه را به همسری محمد دریافت ومحمد را موافق می یافت  برزگان قریش را همراه کرد وبه خواستگاری خدیجه رفتند واو را به همسری محمد در آوردند .

در این هنگام حضرت محمد 25 سال و خدیجه چهل سال داشت وهمه اهل مکه از این واقعه  خوشحال بودند مگر چند نفرازمال داران که ازپیش خواستار خدیجه بودند وی همسری ایشان را رد  کرده بود .          

اینها گفتند خدیجه  مارا سر شکسته کرد که کودکی یتیم رابرسر ما اختیار کرد اما دراخلاق ورفتارخدیجه با محمد هیچ عیبی نمی دانستند وزبانشان کوتاه بود وهمین یتیمی را می گفتند .

 یتیمی که ابجد نخوانده درست کتبخانه هفت کشور بشست. حضرت محمد در میان مردم به امانت وراستگوئی ضرب الثمل بود چنانکه هرگاه اختلافی درمیان قبایل بود قول محمد را می پذیرفتند و میدانستند که بنای کار و گفتار وی برعدل وحکمت است .

 یکی از اینگونه حوادث این بود که وقتی خانه کعبه را نوسازی کرده بودند میان قبایل عرب بر سر نصب سنگ حجرالاسود گفتگو افتاد که این را افتخاری بزرگ می دانستند وهر قبیله می خواست این افتخار را مخصوص  خود گرداند وکار به اختلاف و جرو بحث  کشید. سرانجام یکی از بزرگان قوم پیشنهاد کرد داوری را نزد محمد ببرندوهمه پذیرفتند که میدانستند محمد امین است وجز به حق سخن نخواهد گفت .

حضرت محمد فرمود اگر همه به داوری من ایمان دارید حکم کنم گفتند قبول داریم  .آنحضرت عبای خود را برزمین گسترد سنگ رابر میان  آن  نهاد وگفت اینک همه روسای قبایل گوشه های این عبار را بگیرند وسنگ را بجای خود برسانند وهمه رضا دادند که شرکت درافتخار بود وهمکاری را درسی بزرگ بود آنگاه آنحضرت بدست خود سنگ را برداشت و بر جای خود نصب کرد وگفت من امین عربم واکنون همه در این کار بزرگ معاون یکدیگرند.

حضرت محمد از 25 سالگی تا چهل سالگی گاهگاه شهر را می گذاشت ودرکوه حرا در تنهائی به عبادت وتفکرمی پرداخت وهم در غار کوه حرابود در سن چهل سالگی که به پیغمبری مبعوث گردید  وجبرئیل نخستین آیه قرآن رااز سوره اقرء از طرف خدا براو نازل کردودستور خواندن داد در حالیکه حضرت محمد خواندن ونوشتن از کسی نیاموخته  بود و امی  یعنی ناخوانده ونانویسنده بود.واین واقعه در روز بیست وهفتم ماه رجب بود که روز مبعث نامیده شد.

وچون کتاب خدا براو نازل شد دانش وی که ازهمه دانایان عالم افزون بود افزون تر شد .

ازآن زمان پیغمبر مامور بود رسالت خود را به خویشان ونزدیکان خود برساند و نخستین کسانی که به قرآن ودین محمد ایمان آوردند از زنان حضرت خدیجه کبری واز مردان حضرت علی بن ابیطالب بود درده سالگی خویش .

بعداز چند مدت از طرف حق تعالی مامور به تبلیغ گردید واند ک اندک  برخی ازنیکان به دین اسلام ایمان آوردند اما مشرکان وبت پرستان به مخالفت  برخاستند واسباب بغض و عداوت آشکارکردند. اورا شاعروکذاب وساحر ومجنون خواندند وبی احترامی بسیارکردند وابوطالب را که نزدعرب بسیار محترم بود از جانبداری محمد بیم دادند وابوطالب بعداز گفت وشنید با محمد   ودانستن دعوت راستین اوتا آنجا که می توانست ازاو حمایت کرد .

اما ابو جهل که رئیس قبیله بود با پیغمبر مخالفت کرد وابولهب نیز با اینکه پسرانش داماد پیغمبر بودند با او دشمنی می کرد تا آیه نفرین برای ابو لهب نازل  شد .

آیات قرآن دردل پاکان جا می گرفت که از هر آنچه شنیده وخوانده بودند درفصاحت وبلاغت والاتر بود وهمه شاعران وخطیبان عرب در برابر فصاحت قرآن زبون گردیده بودند وقرآن بزرگترین معجزه حضرت  محمد بود که همه  خلق را به آوردن یک سوره یا یک آیه مانند آن دعوت کرد ونمی توانستند .

چون جمعی از اهل مدینه به پیغمبر ایمان آوردند واهل مکه از کافران بردشمنی می افزودند وقصد قتل پیغمبر وآزار مومنان راداشتند و این درزمانی بود که ابو طالب نیز به رحمت حق پیوسته بود پیغمبر دستوری یافت تا با یاران به مدینه هجرت کنند درسال دهم بعثت و پایگاه دین  را در آنجا استوار گردانند وسالی که پیغمبر از مکه به مدینه هجرت کرد سال آغاز تاریخ اسلامی شناخته  شد.

درمدینه روز بروز بنای اسلام  استوارتر شد وبعد از اینکه چندین  جنگ میان مسلمانان وکافران واقع شد مسلمانان مکه را فتح  کردند وخانه کعبه را از بت ها پاک کردند اما همچنان مرکز اسلام درمدینه بود و قرآن را در تمام عربستان حکمروا ساختند تا پس ازآن که در همه کشور ها رواج یافت  .

درسال دوازدهم از هجرت وبیست وسوم  بعثت بود که حضرت رسول اکرم آخرین حج را در مکه بجا آورد ودرباز گشت  به مدینه درصحرای غدیرخم ولایت حضرت علی بن ابیطالب را به مسلمانان وصیت  فرمود وکامل شدن دین خدا را بشارت داد وچندی پس ازاین سفر حج آخرین( حجة الوداع) رحلت  آن حضرت در بیست وهشتم   صفر سال شصت وسوم از عمر آنحضرت واقع شد ودوران پیغمبری و پیغمبرانبا رسالت حضرت خاتم  به پایان رسید ودین اسلام تا قیام  قیامت راهنمای خلق به سلامت وسعادت دنیا و رستگاری آخرت گردید .و تفصیل همه  این سرگذشتها را در کتب تاریخ واخباراسلامی بایدخواندکه بنای کاردراین جزوه براختصار بوده است .

والحمدلله  اولا وآخرا ً صلی الله علی محمد وآله الطاهرین .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:57  توسط رسول میلانی   | 

عیسی مسیح

عیسی مسیح

 

حضرت  عیسی چهارمین پیغمبراز انبیای اولوالعزم است  ولقبش روح الله ومسیح  صاحب دین وکتاب بود وشریعت موسی بادین وی به کما ل خود رسید .

حضرت عیسی یگانه پیغمبری بود که از کودکی در گهواره سخن گفت وبه  پیغمبری خود بشارت داد وبعد از آد م که از خاک آفریده شد واز روح خدائی در او دمیده شد وپدرومادر خاکی نداشت عیسی یگانه پیغمبری بود که پدر جسمانی نداشت واز مادری دوشیزه به وجود آ مد.

مادر عیسی حضرت مریم دختر عمران بود و عمران از نسل داود واز بزرگان وبر گزیدگان بنی اسرائیل بود .

زن عمران  نامش حتا بود وفرزند نداشت ودعا کرد تا خداوند به او فرزندی نیکوکار بدهد وچون باردار شد هنگا م عبادت نذر کرد که این فرزند را  که در شکم دارم به بیت المقدس  بسپارم تابا محرران کتاب خدا خدمت دین کند وجزعبادت وخدمت به او هیچ کاری نفرما یم .

اما چون فرزندمتولد شد دختر بود. نامش رامریم گذاشتند ومادرش با خدا مناجات  کرد که اکنون  پسر نیست  تا به مسجد اقصی بفرستم خدایا این فرزند رابه توسپردم تااورا نگاهداری  از شر شیطان فرمان آمد که  او راپذیرفتیم وبه خدمت دین خدا قبول باشد واز او فرزندی پدید آید که نام خدا را بلند گرداند و دین  وی  مشرق ومغرب را  بگیرد .

چون مریم هفت ساله شد وشایسته خدمت بود حتا اورا به بیت المقدس آورد وزکریا وعلما وپیغمبر زادگان در محراب نشسته بودندو تورات می نوشتند ومی خواندند .

حتا گفت ای پیغمبر من این فرزند رابه خدمت بیت المقدس نذر کرده بودم ونمیدانستم پسر یا دختر است اینک دختر بود وبه نذر خود وفا کردم وآوردم تا خدمت مسجد کند.

زکریا گفت مبارک است پس قوم راگفت هر که خواهد این دختر پاکیزه راخدمت پذیرد وهمه به وی امید بستند ودر میانه  اختلاف ورشک پدید آمد .زکریا گفت بهتر باشد که استخاره کنیم قلم های خود را در آب اندازید و قلم هرکه بر روری آب بایستد  این ثواب او را باشد .قلم ها در آب افکندند وهمه قلم ها زیر آب شد مگر قلم زکریا که بر روی آب ایستاد .

همه قوم گفتند که خدای تعالی تورا این ثواب ارزانی داشت وزکریا پیر و محترم بود واز او گرامی تر در آنجانبود زکریا گفت پاس دختر مقدس را نگاه دارند ووی را در زاویه ای منزل دادند تنها وزکریا گاهگاه از وی حال می پرسید وخدمت می فرمود .

یک بار چنین اتفاق  افتاده  که زکریا سه روز از مریم غافل ماند  وخوراکی در آنجانبود . چون زکریا به پرسیدن حال باز گشت مریم را دید خوشحال که چندی میوه های تازه داشت درغیر فصل میوه چنانکه مانند آن درهمه آن سرزمین پیدا نمی شد تعجب کرد وپرسید این میوه از کجاست   ؟

مریم گفت از بهشت است. پس حرمت مریم زیاده شد و دانستند که وی مورد نظر خداونداست .

همچنان مریم به حرمت وعزت در کار خدمت وعبادت خداوندبود تا چهارده ساله شد چون عادت زنان دروی پدید آمد گفت در مسجد نشایدبود اجازت خواست وازمسجد به خانه زکریا رفت که زن وی  خاله مریم  شمرده می شد .

مریم رو به آب نهاد درزاویه ای  تنها تا غسل کند چون برخاست که جامه بر تن کند پیری نورانی در نظر وی ظاهر شد . مریم نگران شد وگفت به خدا پناه می برم که تو پرهیزکار باشی .پیرگفت من فرشته ام از جانب خدا تا بشارت  دهم که خداوند ترا پسری پاکیزه وراستگو ومبارک بخشید .

مریم گفت چگونه پسر زایم که من دوشیزه ام ودست هیچ مردی به دست من نرسیده .

جبرئیل گفت آری این فرزند آیتی وعلامتی بزرگ از خداست.که خداوندهمه کارها را به اسباب گرداند الامعجزه راکه آیت خدائی اوست .پس جبرئیل آن امانت روحانی را در گریبان مریم دمید ومریم به خانه  آمد وبه عبادت مشغول شد خوشحال وترسان ودراندیشه بود که این چگونه  باشد مبادا که مردم برمن بی گناه تهمت گناه زنند .

ودوره بار داری مریم بسیار کوتاه بود .چون وقت زادن  فرزند شد به ندای جبرئیل پا از خانه بیرون گذاشت وراهی دراز برفت پس در صحرا درزیر درخت خرمائی خشک وضع حمل نزدیک شد.مریم درپای آن درخت فرزند مقدس را بدنیا اورد ودر  آن حال می اندیشید که کاشکی مرده  بودم ودچاره ملامت  نمی شدم اما ناگهان درخت خشک سبز شد واز زیرپای نوزاد چشمه آبی پدید آمد وندا رسید به مریم که ای  دختر پاک محزون مباش از خرمای تازه این درخت دهان شیرین کن وشادباش وبا مردم سخن مگو مگر که عیسی  پاسخ دهد ودرآن زمان روزه سکوت مرسوم بود .

چون خاندان  زکریا به سراغ مریم رسیدند و وی را درآن حال دیدند از راز فرزند پرسیدند وشخصی اورا ملامت کرد که پدر ومادر تومردمی پاک بودند  واین حال چگونه باشد

مریم اشاره کرد که  روزه دارم وسخن ندارم باری ازخود نوزاد بپرسید .

گفتند کودک چگونه راز گوید  که هرگز فرزند نوزادی سخن نگفته است .اماعیسای نوزاد به سخن آمد وگفت بدانید که من بنده خدایم وخدامرا پیغمبر ومبارک گردانیده و به من کتاب وشریعت داده است تا شما را نماز وروزه وامر ونهی معلوم گردانم و نیکوئی کنم با مادر واز بدکاران ودرشت گویان نباشم وسلام ودرود برمن است روزی که زادم وآن روز که بمیرم وآن روز که دوباره زنده گردم.

پس بنی اسرائیل دانستند که بد دلی ایشان ظلم است ومتحیر بماندند  در کارعیسی.وخبر به همه جا رسید وبرخی ایمان آوردند ونخستین کس یحیی بود پسرخاله عیسی وبعضی مخالفت آشکارداشتند  ودر بد دلی بماندند .

چون دشمنان مریم رابه بد زبانی  می رنجانیدند به فرمان خدا از شهر  خود کوچ کرد تنها با فرزند وبه یاری خدا به سرزمین ناصره آمد وخدا شناسان اورا گرامی داشتند وبماندند تا عیسی بزرگ شد وگاه به بیت المقدس می آمد وبا پیغمبر زادگان ونویسندگان تورات بحث می کرد وهیچکس جواب دلایل  اونمی دانست ودرشگفتی می ماندند از حمکت عیسی .

چون عیسی سی ساله شد خداوند انجیل شریف رابر او نازل فرمود ودستور دعوت یافت .پس به بیت المقدس باز گشتند وعیسی بنی اسرائیل را به دین حق دعوت می نمود وسه سال احکام انجیل رابرای ایشان بیان می کرد و به وعظ ونصیحت آنها  مشغول بود .

در این مدت سه سال چون پیغمبر اولوالعزم بود چندین معجزه ظاهرساخت از آن جمله زنده گردانیدن مردگان وچند بیمار صعب العلاج را براثر دعای خود ودم مسیحائی خویش شفا داد  وکورهای مادرزاد بینا کرد.وبرخی از یهودیان  از روی صدق وصفا به او ایمان آوردند اما بیشتر ایشان اورا تکذیب می کردند .

وبه سخن حق گوش نمی  دادند ومی گفتند عیسی جادوگراست

واحکام وی با احکام  موسی تفاوت دارد وتورات مارا بس است .

حضرت عیسی با مهربانی ومحبت به ترویج احکام مشغول بود واز میان مومنان خود دوازده نفر را انتخاب کرد که آنهارا حواریون نامیده اند و ایشان همیشه با حضرت عیسی بودند .وبه امر او در هرجا به راهنمائی مردم کار می کردند.وچون پیروان حضرت  عیسی روزبروز در بیت المقدس ودر شهرهای دیگر بیشتر می شدند یهودیان در بیم افتادند و پادشاه یهود را با سخنان بیم وامید فریفتند و  گفتند این  عیسی نه تنها خود دین موسی را تغییر میدهدبلکه خبر از آمدن پیغمبر دیگر در میان  عرب می دهد و زود باشد که دولت و عزت ما در خلل افتد پادشاه یهودی را برآن داشتند تا در کار عیسی چاره کند واودر صدد قتل عیسی بر آید.

چون دین عیسی ریشه گرفته بود و او احکام الهی شریعت خود را بر دلهای پاکان و راستان  با محبت ودوستی بنیان گذاشت .

وظیفه خود را پایان یافته می دانست وبه خدا نزدیک می بود چه دراین عالم خاکی  تنها بود وهیچکس  نداشت جز  مادر.نه پدر نه برادر نه زن نه  فرزند نه عمو ونه خاله ونه از مال دنیا چیزی می خواست جز صلاح وسعادت مردم ،پس چون بنای کار درست شد یک شب حواریون  را جمع کرد وآخرین وعظ  و نصیحت  را به ایشان گفت وبه ایشان سپرد که بعد از این  بهر طرف دنیا که رفتید احکام انجیل را ترویج کنید .

که تورات وانجیل راستین با هم سرمایه رستگاری تواند بود و در پایان موعظه حضرت عیسی به حواریان زیاد از حد تعظیم وتکریم ومهربانی می نمود وبه نرمی ومحبت  سخن می گفت ،وقتی از وی سبب آنهمه نرم گفتاری ومحبت را  پرسیدند گفت:تعظیم من بشما تعلیم است تا که بعد از من باهمدیگر اینطور رفتار کنید بعد از آن گفت افسوس می خورم که یکی ازشما ها پیش از آنکه بانگ خروس شنیده شود یعنی هنوز صبح نشده مرا انکار خواهد کرد وبه مبلغ ناچیزی خواهد فروخت حواریان از این سخن ملول شدند و گفتند  ممکن نیست مادر حق بزرگواری چون تو خیانت کنیم اماچون گماشتگان سلطان یهودی در طلب عیسی بودند که اورا بر صلیب کنند شبانه چندتن از حواریان را یافتند و ایشان گفتند ما از محل عیسی خبر نداریم و اخریکی از آنها به مال دنیا طمع کار شد وازآنها رشوه گرفت واین شاگرد خیانتکار دشمنان را به  محل عیسی در غار کوه اشاره کرد و عیسی راگرفتند و سر زنش کردندوگفتند اگر معجزه داری اینک خود را از دست ما و از این صلیب خلاص گردان.

عیسی گفت چون خدا بخواهد می کندوچون خبر بمردم دادند وعیسی را نزدیک  دار بردند خداوند عیسی را از نظر ایشان غایب کرد وبه آسمان برد .

امادشمان گفته بودند عیسی رابر صلیب می کنیم وکار تمام است .چون عیسی غایب شد از هر طرف جستجو کردند وشاگردخیانت کاررا یافتند که شبیه عیسی بود اورا بجای عیسی مسیح بر دار کردند وبه یهودیان گفتند دیگر تمام شد.

باری عیسی به مقام قرب حق رفت وحواریان با بسیاری رنج وسختی دین وشریعت عیسی را انتشار میدادند ویهودیان  درهمه جا با ایشان دشمنی می کردند .دراین ایام سختی بود که نوشته انجیل رابه سخن نگاه می داشتند و روایت های گوناگون  بنام انجیل پدید آمد و سالها گذشت تاپادشاه روم به دین عیسی مسیح گروید واز آن پس ترویج دین مسیح دراطراف جهان  بنیان استوار گرفت .

درمیان مسیحیان روز تولد عیسی مبدأ تاریخ تازه دنیامحسوب شد واز زمان حضرت عیسی تا زمان محمد پیغمبر خاتم در حدود ششصد  سال بود .

 

 

 

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:44  توسط رسول میلانی   | 

زکریا ویحیی

 

 

 

زکریا ویحیی

 

زکریای نبی از فرزندان یعقوب بود ومیان او و داود سیصد سال فاصله بود  زکریا در بیت المقدس رئیس روحانی و پیشوای مومنان بود برشریعت موسی کار می کرد وعمر وی به صدو پانزده سال رسید.

زکریا چهل ساله بود که پیغمبر شد وزن او عقیم بود وفرزندی نمی آورد حضرت زکریا آرزو می کرد که ای کاش فرزندی و خلیفه ای داشتم  و خیلی وقت در خصوص این آرزو به خدا دعا می کرد .

یک روز در محراب مسجد اقصی خدارا سجده کرد وبه آواز پنهان حاجت خود را از خدا می خواست وگفت خدایا من پیرشده ام وموی سرم سفید شده چه می شود که بمن فرزندی پاکیزه عطا کنی تا وارث من و اولاد یعقوب و پسندیده  تو باشد.

پس جبرئیل نازل شد و به زکریابشارت داد که فرزندی خواهی داشت نامش یحیی که پیش از این کسی بنام  یحیی  نبوده است .

زکریاگفت یارب چگونه باشد که من پیر م وعیال من نازا است .

ندا رسید که  چون خدا بخواهد همه مشکل ها آسان  شود .

وعلامتش آنست  که تا سه  روز با هیچکس نمیوانی حرف بزنی مگر با اشاره وحضرت زکریا چون از محراب بیرون آمد تا سه روزسخن نمی گفت واز این علامت اطمینان یافت و خوشحال گردید.

بعد از چهار روز زنش بار گرفت وبه هنگا م مقرر یحیی تولد یافت.  

زکریا همچنان در خدمت بیت المقدس ودرکار نبوت بود و یحیی برترازهمه بنی اسرائیلیان بود که درخردسالی کتاب وحکمت آموخت وچهارساله بود که تورات میخواند وبسیار دانا وبسیار مهربان بود و نسبت به پدرو مادرنیکو کار ترین مردم بود و او نخستین کسی که بود که پیغمبری عیسی را تصدیق کردو به آن بشارت  داد وهنوز در سالهای کودکی بود که بپیغمبری رسید.

اماعمر یحیی  کوتاه بود  و در جوانی شهید شد به حکم هیردوت فر مانروای نینوا که می خواست زنی از بنی اسرائیل بگیرد وآن زن بر او حرا م بود و یحیی وی را پند داد که ازاین گناه  دست بر دارد.

حضرت یحیی در کودکی هم با کودکان بازی نمی کرد و میگفت برای بازی آفریده نشدم که هر گاه مردم براستی بدانند عمر ها چقدر کوتاه است وحکمت آموزی چقدر سودمند است کسی به بازی نمی رسد و یحیی پرهیزگار بود وبسیار راست گفتار و در عبادت خدا گریه می کرد وهرگز با کسی درشتی نمی کرد وهر گز نمی خندید ومی گفت خنده بلند  از بی خبری است وزینت مرد تبسم وخوش روئی است .

روایتی از حضرت رضا نقل شده (حیوه القلوب) که فرموده است یحیی می گر یست ونمی خندید وعیسی می گریست  ومی خندید وآنچه عیسی می کرد بهتر بود ازآنچه یحیی می کرد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:51  توسط رسول میلانی   | 

جرجیس

جرجیس

 

جر جیس خلیفه داود بود در قوم ریان و به ایشان زبور و تورات وخدا پرستی می آموخت.  ملک ریان بت پرست بود واز آن بیم داشت که اعتقاد به خدا قومش را پراکنده کند وسخت بی رحم بود .

به جرجیس پیغام داد مه یا از میان ما بیرون رویاتر به عذابی  سخت می کشم . جرجیس گفت کار ما را ببین که پیغمبران  چون از کافران امید بر می داشتند بر ایشان عذاب نازل می کردند ومن عذاب نازل نمی کنم می خواهند مرا به عذاب بکشند .

اما من بر کسی نفرین نمی کنم وخدا هم مرا نگاه میدارد .به ملک ریان بگوئید که خداوند جرجیس را تا هروقت  کارش تمام نشده نگاه می دارد .ملک ریان گفت ببینیم تا چگونه می دارد. دستور داد جرجیس را از بالای یک عمارت بلند بر زمین انداختند .

جرجیس بر زمین آمد وراست روی دو پا ایستاد وگفت ای مردم خدارا بپرستید که این ملک  ریان نادان است .

ملک ریان جرجیس را در آغل شیران و پلنگان انداخت و دید ند که شیران وپلنگان چون گوسفندان با جرجیس مدارا میکنند ملک ریان خشمناک شد ودستور داد جرجیس را در آتش افکندند اما باران گرفت ومرد م دیدند که جرجیس زنده است و مرد م را موعظه می کند .

ملک  ریان گفت میدانم چکنم اورا در چاه بیدازیدوجرجیس از چاه بیرون آمد بایک خبر خوب برای مرد م،که این چاه چاه یک قنات متروک است که آب بسیار دارد ومردم  به جرجیس خوشبین تر شدند وبعضی از مرد م به او ایمان آوردند .جرجیس را با سنگی که بپایش بستند در دریا غرق کردند اما  یک اره ماهی  بند سنگ را برید  وجرجیس با دامنی از مرواید از دریا در آمد .

ملک ریان مومنان را به کشتن تهدید کرد وازاین آیات تعجب می کرد اما لجباز بود و چنین میدانست که جرجیس نفرین نمی کند دستور داد او را در میان کنده درختی کردند و آنرا آتش زدند . جرجیس از آنهم نجات یا فت اما وقتی دو باره بنزد مردم بر گشت و همچنان ایشان را سنگدل دید با خدا مناجات کرد و گفت خدا یاتو دانی که چندین سا ل است  بر جفای ایشان می باشم وصبر می کنم .وایشان کافر ی می کنند دیگر مرا شهادت روزی کن واز ایشان مومنان را پیروزی ده و کا فران را هلاک کن که بد مردمی هستند.

چون جرجیس از دنیا برفت عذاب خدا نازل شد وملک ریان وکافران را از میان برداشت ومومنان راباقی گذاشت واز میان پیغمران تنها جرجیس بود که چون قوم گمراه را به عذاب کیفر داد خودازپیش به رحمت پروردگار پیوست .
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط رسول میلانی   | 

حضرت یونس

یونس

یونس از فرزند زادگا ن هود پیغمبر بود واز جانب مادراز بنی اسرائیل بود حق تعالی اورا فرستاده بر قومی که از ثموریان  جدا شده بو دند وعدد ایشان  صد هزار یا بیشتر بود یونس چهل سا ل در میان قوم  بود و مردم  را به یگانه پرستی دعوت مرکر د اما قو م می گفتند اگر ما را پاره پاره کنی به خدای نادیده ایما ن نمی آوریم  ؟

یونس می گفت خدا ی یگانه رااز آثار قدرتش توان دید که  رحمتش برای مومنان  وعذابش بر کافران ومشرکان است ؟

ومردم یونس را انکار می کردند واورا می آزردند وبه راه راست نمی آمدند وقوم وی بت پرست بودند اما ظالم  نبودند ؟

چون  صبر یونس تما  م شد ایشان را وعده عذاب دادو بر ایشان غضب کرد وقوم کفتند باشد تا ببینیم ؟

 چون  هنگام  عذاب نزدیک  شد  یونس ازمیان ایشان به قهر بیرون رفت ؟

وبه  کشتی سوارشد  تا از دریا بگذرد واز قوم ناسپا س دور شود

درکشتی جماعتی  بودند که صلاح حال یونس پی بردند ؟

وچون کشتی به میان دریا رسید نهنگی راه رابرکشتی ببست ونیم غر ق شدن کشتی بود ؟

ناخدا گفت  چاره نیست لا کسی را به دهان این ماهی بیندازیم   

که اوگرسنه است  ؟

قرعه کشیدند   وقرعه بنام یونس افتاد 

همراهان گفتند یونس پیر مردی صالح و عابد است بار دیگر قرعه کشیدند  به یونس افتاد ؟

باردیگر قرعه را تجد ید کردند همچنین  نام یونس درآمد؟

ناخدا  گفت دراین کار رازی هست اگر این مرد گناهی نداشت  چندین بار قر عه بنام  اونمی  افتاد ؟

یونس را به دریا انداختند و نهنگ اورابلعید؟ 

در این  هنگام یونس به خدا نالید واندیشید که شاید چون بر آزار قوم صبر نکرده به غرق مبتلاشده عهد کرد که اگر نجات یابد دو باره به نزد قوم بر گرددوبا ایشان مداراکند وبکوشد تا ایشان راهدایت کند ؟

وچنان شد که خدا یو نس را مهلت  داد وبه ماهی فرمان  داد او را به ساحل برساند ؟

در همین  احوال عذاب آسمانی اندک اندک به قوم یونس نزدیک می شد ومو منان   به گمراهان پند دادند وایشان چون عذاب خدا را اشکار دیدند از بت پرستی توبه کردند ویاد یونس را تازه کردند که به او ایمان بیاورند وعذاب از سر ایشان رفع شد ؟

قوم یو نس تنها قومی بودند که از عذاب رسیده جا  ن  بدر بردند ؟

آنگاه یونس باعز م جزم به هدایت قوم باز گشت و آثار پشیمانی در ایشان دید و قومش عاقبت به خیر شدند ؟

این بود داستان یونس که ماهی اورا بلعید واو در شکم ماهی به حکم پر وردگار زنده ماند ودنیا بر گشت ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:23  توسط رسول میلانی   | 

دانیال

عزیر -- دانیا ل

 

عزیرودانیال را از پیغمبرانی دانسته اند که در دوران بخت النصر ها زندگی می کردند وباآنان بر خوردهائی داشته اند .                                 

بخت النصر ها چند تن بودند که با قدرت وخود کامگی فرمانروائی می کردند وبا بنی اسرائیل عناد داشتند  . یکی از آنها بیت ا لمقد س راویران کرد واو بود که باغهای بابل را ساخت که از عجایب هفتگانه قدیم دنیا محسوب می شد .

نوشته اند که عزیرازپیغمبرزادگان بودوتورات وکتاب داود وسلیمان از حفظ  داشت ومردی صالح بود.  روزی بر خر خود سوار بود واز دهی در نزدیکی بیت المقدس می گذشت. دشمنان خدا مردم راقتل عام کرده بودند وکسی درآنجا نبود اما باغها سبز شده بود و میوه ها رسیده بود .

عزیزقدری ازمیوه هاچید پس در جائی نشست ونان خشکی را در آب میو ه فروبرد تا نرم شود و بخورد ودر مقابل  خود استخوان مردگان را می دید .

عزیرهمچنان درفکرمرگ بود ومی اندیشید که خداوند چگونه این مردگان را دو باره زنده می کند .

چون این فکر از خاطرش گذشت همانجا بخواب رفت وخداوند ملک الموت را به قبض روح او فرمان داد وصد سال بیجان بود .

آنگاه خداوند اورا زنده کرد وفرشته ای به او گفت حالا بنگر که خداوند چگونه مرده را زنده کند .

عزیر به خر خود که همانجابسته بود نگاه کرد  و دید جز اسکلت استخوانی چیزی از آن باقی نیستوچون در در اطراف او همه چیز تغییریافته بود فهمید که سالهای سال از آن  روز  گذشته اما نان  وآب  ومیوه اش همچنان تازه مانده است .

پس وسوسه شیطان از دلش زایل شد وبه قدرت خدا در میزاندن  وزنده کردن یا نگاه داشتن هر چیز با معرفت  تمام شهادت داد .

خداوند به عزیر ندا داد که ترا علامتی کردم درمیان مردم تا بدانند که خداوند بر همه چیز قادر است .

انگاه عزیر به خانه باز گشت وکوچه ومحله رادید تغییریافته وپسر خود رادید پیر شده باریش سفید ،عزیر گفت تو پسر منی  ومن پدر توام .پسر گفت آیا بر من افسوس می بری  که تو جوانی  ومن پیرم که مرااستهزا میکنی  پدر من سا لهاست ناپدید شده است .

عزیر قصه خود باز گفت ونشانیهاداد وپسر او را تصدیق کرد  و ایمان آورد ومردم بیرون می آمدند واز آن  حال در عجب می شدند .

پس به او گفتند اگر عزیر باشی تورات را از برداری املاکن تا بنویسیم که ما فراموش کرده ایم وعزیر تورات رااز حفظ خواند ونوشتند وچون مقابل کردند درست بود وبه او ایمان آوردند وعزیر به راهنمائی جماعتی از قوم بخت نصر مامور بود.

اما دانیال نبی مشهوراست ونامش درقرآن نیست وکتاب دانیا ل در تورات است که همه روایت آن متن مقدس نیست .

نوشته اند دانیال یتیمی بودکه مادر وپدرش از دنیارفته بودند وپیر زنی از بنی اسرائیل او را تربیت کرد ودانیال از کودکی پرفهم ودانش بود ودرهرچه حکم میکرد به عدالت می کرد

و درهرمشکل چاره ای می جست چنانکه دانیال راچاره جوی کارها وحل کننده بسیاری از مشکل ها ورازها شمرده اندو به این عنوان شهرت  دارد .

دانیال همچنین بر قومی ازبخت نصرها مبعوث بود واوبه بخت نصر خبر داد که صورتش مسخ خوا هد شد از بسیاری ظلم وگناه وچنین شد که بخت نصر مسخ شد وبه صورتی زشت مانند دیوهاشد وچون از قصر بیرون آمد خادمانش او را بیگانه دانستندوچون ادعا کرد که من بخت نصرم گفتند بخت نصردرقصرخفته است واورا هلاک کردند.مشهوراست که هرکه راصورت بسیارمخوف و مکروه باشد اورا به بخت نصر تشبیه می کنند .

و  دانیال در هدایت قوم رنج بسیار برد چنانکه دیگر پیغمبران دراواخرعمردانیال مورداحترام بخت نصرقرارگرفت وهمچنان  درنزد کورش پادشاه ایران احترامی تمام داشت باوجود این چون  بر قومی سروری یافت.  براو حسد بردند واورادر آغل شیران افکندند وازآن جان بدربرد تابه اجل محتوم در گذشت وسخنان بزرگ ونام  نیک  ازوی باقی ماند چنانکه دیگر پیغمبران .
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:22  توسط رسول میلانی   | 

سلیمان حکیم

سلیمان حکیم         

 

سیلمان فرزند داود حکمت ودولت رابا هم  می خواست واز خدا طلب کرد که خدا یا من ملکی عنایت  کن که پس از من بر هیچ کسی سنراوار نباشد ودر آ ن روز گار پادشاهان   دولت  مند بر روی زمین فراوان بودند وقدرت وشوکت دین راپاسداری شایسته بود .

خداوند دعای سلیمان را مستجاب کردوبه او کتاب حکمت وانگشتر قدرت وتازیانه شوکت را  ارزانی داشت وسلیمان  از همه سلا طین بزرگتر بود . با حکمت و مملکت آبادان می کرد وخلق رابه راستی وعدالت میخواند.

انگشتر سلیمان بردست می کرد وجن وانس فرمان می راند .وزبان جانوران ومرغان میدانست و به هر چه اراده می کرد  به خواست خداوند براو آسان می شد .

سلیمان بارگاهی ساخت چها ر فرسنگ در چهار فرسنگ و تختی از سیم  خا م یک فرسخ در یک فرسخ وآراسته با جواهر که پریان آنرا ساخته  و به هر زینتی پرداخته بودند .

در مجلس سلیمان 12 هزار کرسی  زرین  دردست راست و 12 هزار کرسی سیمین بر طرف چپ و 12 هزار کرسی بلورین در جلو روی و12 هزار کرسی آهنین در پس پشت بود .وآصف بن بر خیا وزیر او بود جای هر صنف از اطرا فیان مقرربود.

بر بالای سر تخت سلیمان مرغان هوا بال در بال چتر می زدند .و مجلس را از آفتاب و باران نگاه می داشتند وبفرمان سلیمان  باد آن تخت را بهر جا که می خواست می برد .چنان آرام  که یک تارموی از جای نمی جنبید وهمه دیوان وپریان وجانوران  وآدمیان از سلیمان فرمان می بردند  مگر  ابلیسان .

روزگاری چنان ساخته و پرداخته از آبادی ونعمت وشوکت هرگز کسی ندیده بود .

سلیمان صنعت هاو کارها پدید آورد که جهانیان از آن درشگفتی بودند.بااین همه سلیمان چنان فروتن و درویش بود که با هرکسی به محبت و مدارا سخن می گفت وهر  کسی را در مجلس بارمی دادوبه سخن ایشان توجه می کرد .چنانکه با مورچه و گنجشک گفتگو می کرد و به سخن ایشان انصاف می دادواین از حکمت بود که حکمت رابا  تکبر مناسبتی نیست.

گفتگوی سلیمان با مورچه مشهور است  که روزی سلیمان  باسپاه خود از وادی موران می گذشت. مورچه که سرور قوم خود بود موران را پند داد که زود به خانه  های خود بگریزید  مباد لشگر سلیمان شمارا پامال کند .

باد این سخن را بگوش سلیمان رسانید .سلیمان آن  مورچه را بخواست وگفت مگر نمی دانی که من بر کسی ظلم نمی کنم؟مورچه گفت  چرا می دانم . سلیمان پرسید پس چگونه موران را پرهیز دادی واز من گریزاندی ؟ مورچه گفت . من رهبر ایشانم   واحتیاط ودور اندیشی وظیفه من است می خواستم ایشان را عاد ت بد هم که هر وقت دید ند صحرا شلو غ است زود  به خانه های خود بروند .

سلیمان گفت حق باتست مورچه با ید هنگام خطر به خانه پناه ببرد اما می توانستی نام سلیمان را نبری .مورچه گفت دراین نکته حق باشماست .وسلیمان انصاف داد واورا عفوکرد.

آصف بن بر خیا وزیر سلیمان نیز مردی عا بد وعدل وخدا ترس بودوکتاب  خوانی بود که  هیچکس تورات راازآن  بهتر نمی دانست وچندان ازحکمت بهره اندوخته بودکه درمیان آدمیان جز سلیمان کسی را بر او سروری  نبود . 

وچنین بود تا یک روز سلیمان درمجلس نگاه کرد شعاعی ازآفتاب بر تخت افتاده بود   وجای هدهد درمیان مرغان  خالی بود .سلیمان گفت  هد هد از خدمت کو تاهی کرده است .چون بیاید اگر عذری نداشته  باشد اورا عذابی سخت بفرمایم .

چون هدهد آمد باز خواست شد  واوعذر آورد که در مر خصی بودم وبه سفر رفته بودم و به شهر سبا افتادم ودیر شد اما خبری آورده ام که برای حشمت سلیمان  سودمند است. در شهر سبا زنی را در  پادشاهی یافتم با این نام ونشان وهیچ مردی درآنجاندیدم واین زن همسری سلیمان رامی شایست اگر ایمان بیاورد.                                           

پس سلیمان  هدهد را عفو  کرد  وفرمود نامه نوشتند به شهر سبا و بنام خدا آغاز کرد ونوشت .

این نامه از سلیمان است  یا ایمان بیاورید یا کیفر را آماده باشید .

چون بلقیس ملکه سبا نامه را بخواند با قوم خود مشورت کرد . گفتند هدیه  های فراوان بفرستیم واز سلیمان بخشایش بخواهیم. پس بلقیس هدیه های گرانبها فراهم کرد که در میان انها هفت خشت طلا و هفت خشت نقره وهفت پرده زربفت بود وبه سوی سلیمان فرستادبا پیغام آشتی که ما یاغی نیستیم  اما می خواهیم به حال خود باشیم .

پریان خبر به سلیمان دادند که فرستادگان بلقیس با  هدیه ها درراهند سلیمان فرمود تا همه مجلس  بزرگ رابا خشتها ی طلا ونقره فرش کردند وستونها از جواهر بر سر پا داشتند و هفت هزار پرده زر بفت فرو آویختند وچون  فرستادگان بلقیس رسیدند وآن شوکت  وثروت را دیدنداز هدیه ای که آورده بودند شر مگین شدند پس سلیمان گفت مارا از مال دنیا کم وکاستی نیست که هرچه به ما بفرستید هزار بار بهتر را خداوند به ما عطا کرده است اما باید ایمان  بیاورید تا کفر در جهان نباشد  وگرنه لشگر من آماده است که همه کشور سبا را زیرورو کند وکافران راخوار گرداند که ما نه پادشاهی می کنیم بلکه فرمان هدایت داریم .

چون خبر به بلقیس رسید گفت معلوم شد سخن بزرگتر از آن است که ما پنداشته ایم بهتر آن است  که خود پیش سلیمان روم وبدانم که چه بایدکرد . و کار سفر درست کردوعزم راه کرد.

دیوان  به سلیمان خبر  داده بودند . که بلقیس گرچه  فرمان میراند چندان هوشیار نیست وپای وی نیز چون وحشیان پرموی  است  .

پس سلیمان بفرمود تا پای تخت قصری ساختندودر اطراف آن جوی آبی گسترده وکم عمق دوان کردند وبر روی آب سقفی از بلورصاف کشیدند چنانکه هر که بآنجا میرسید تصور می کرد از میان آب باید گذشت آنگاه سلیمان از ندیمان پرسید کیست  که تخت بلقیس را از شهر سبا پیش از رسیدن خودش  به اینجا  بیاورد ؟

دیوان وپریان گفتند ما تخت راپیش از اینکه از جای خود بر خیز ی می آوریم.آصف بن برخیا گفت زود تر از این  هم می شود که من در یک چشم بهم  زدن بیاورم وتخت بلقیس را حاضر کرد .

سلیمان فرمود تا تخت را اند ک تغییری دادند و آماده کردند وقتی بلقیس ازراه رسید واز مرکب پیاده شد اورا به قصر راهنمائی کردند  وچون سقف  بلور بر جوی آب  دید ه   نمی شد   پنداشت  که از آب باید گذشت .دامن جامه  با لا گرفت وسلیمان ساق ویرا نظاره کرد  که سیمین بود و موئین نبود .

آنگاه بلقیس از شناخت سقف بلور بر جوی آب خجل شد  وبه قصر در آمد وچون تخت خود را دید شناخت و گفت گویا تخت من است با اینکه رسیدن آن  به اینجا عجب است و معلوم شد که از هوشیاری نصیب دارد . 

چون عظمت   سلیمان بربلقیس آشکار شد گفت من بر خود ظلم کردم وحالا  مسلمان می شو م .

آنگاه سلیمان شایستگی وی را ستود  وبلقیس به همسری سلیمان درآمد به قوم خود نوشت .

که به دین سلیمان در آیند  وبرخی ایمان آوردند ونجات یافتند وبرخی یاغی شدند واز شهرشان آواره  وهلا ک شدند .

روزگار سلیمان درحشمت ونعمت می گذشت و قصر ها وباغها  و مسجد ها  وکاروانسراها و راه ها و آبادیها ساخته می شد تا خلق خدا را از آسایش بهره باشد وسلیمان بیت المقدس  را  عمارتی شایسته کرد ومسجد ااقصی راکه داود بناکرده بود بزرگتر ساخت و همچنین کار های خیر بسیار که به آبادانی جهان  وراحتی خلق رغبت  بسیار می فرمود ..

اما با همه حشمت و قدرت و حکمت چون عمرش بسر رسید دنیا را بگذاشت  وبگذشت ..

می گویند در پایان عمر روزی به دیدار عمارتی بلند رفته بود ..

وچون بربام ایوان برآمدگفت مرا تنها بگذارید وتا دستور ندهم هیچکس به من نزدیک نشود تا درکارها اندیشه کنم .

وکار گران و معما ران  وباغبانها وراهداران  هر یک به کار خود سرگرم بودند .

چون سلیمان در جلو ایوان ایستاد عزرائیل به صورت مردی بر او ظاهر شد.سلیمان از آنجا که برخلاف دستور شخصی رانزد خود دید تعجب کرد  وگفت مگر نگفته بودم هیچکس اینجا نیاید چه کسی بتو اجازه دادبیائی .؟عزرائیل گفت من کسی هستم که از هیچکس اجازه نمی گیرم وامر خدابه هرجا  که کار داشته باشم حاضر میشوم.

سلیمان گفت تو کیستی وبه چه  کار آمده ای؟گفت عزرائیلم وکارم قبض روح سلیمان است ومامورم ومعذورم سلیمان گفت ای دوست عزیزهیچ عجبی نیست وچنین روزی برای هرکسی هست اما آیا هیچ مهلت می دهی تا سروسامانی به کار ها  بدهم ووصیتی بکنم ؟

عزرائیل گفت این کارها را پیش از آمدن  من باید بکنند که چون من آمدم دیگر مهلت نیست سلیمان گفت پس بکارخود مشغول شو که چون چاره نماند به حکم خدا راضی باید بود .

وعزرائیل سلیمان راهمچنان برلب ایوان ایستاده قبض روح کرد وهیکل سلیمان مدتها در آنجا تکیه داده بر عصا ایستاده بود و مردم گمان می کردند از معجزه سلیمان است که بی خورد وخواب ایستاده است وچون دستوری نداشتند کسی را یارای نزدیک شدن و پرسیدن نبود و همه خلق کارهارا همچنان ادامه می دادند .

چون چندی گذشت موریانه عصای سلیمان راخورد وعصا شکست و  سلیمان بزمین افتاد ومردم  آگاه شدند که حشمت سلیمان بپایان رسیده است .بعد از سلیمان از فرزندان  سلیمان19  تن  پادشاهی کردند اما دیگر هیچکس قدرت وحشمت سلیمانی نداشت  .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 17:36  توسط رسول میلانی   |